X
تبلیغات
♥♥♥♥♥ شعر عشق ♥♥♥♥♥
اشعار عاشقانه 9(22)

 

خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري !

پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به

 مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ،

 گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام

|+| نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 ساعت 0:31 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 9(21)

بعضي وقتا چشمام به قلبم حسودي شون مي شه .. مي دوني چرا ؟ چون .. تو هميشه توي قلبمي ولي از چشمم دوري

|+| نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 18:2 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 9(20)

گفتمش: دل مي‏خري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد

 و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي

 خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود

|+| نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 18:0 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 9(19)
 
 
عا شقي جرم قشنگيست
 
به انكارش مكش
 
|+| نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 ساعت 12:14 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 9(18)

 

اين روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه
درد تمام عاشقا پاي کسي نشستنه

اين روزا مشق بچه هايه صفحه آشفتگيه
گرداي روي آينه فقط غم زندگيه

اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشکل بي ستاره ها يه کم ستاره چيدنه

اين روزا کار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه کم کبوتر شدنه

اين روزا آسمونمون پر از شکسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه

اين روزا کار آدما دلاي پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتنو به ديگري سپردنه

اين روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهونشون از هم خبر نداشتنه

اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفائيه
جرم تمومشون فقط لذت آشنائيه

اين روزا چشماي همه غرق نياز و شبنمه
رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه

اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پس زدن و نموندنه

|+| نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 ساعت 12:13 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 9(17)

 

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم

در اینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم

عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم

افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم

گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز

چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز

او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند

این گیسوی افشان به چه کار ایدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند

او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را

ای اینه مردم من از حسرت و افسوس
اونیست که بر سینه فشارد بدنم را

من خیره به اینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را

بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را

|+| نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 ساعت 12:10 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 9(16)
 
ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگيتو * خوب منم راستشو
 
 گفتم و گفتم زندگيمو * نپرسيد چرا ! گريه کردو رفت *
 
اما نمي دونست که زندگيم اون
|+| نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 ساعت 12:9 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 9(15)

 

در جواني غصه خوردم هيچ کس يادم نکرد
در قفس ماندم ولي صياد آزادم نکرد
آتش عشقت چنان از زندگي سيرم کرد
آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد

|+| نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 14:12 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 9(14)

من عاشقم عاشق بی قرارت ، حس می کنم شادی رو در کنارت تو می دونی

 همیشه بوده و هست ، خونه ی قلب من در اختیارت از عشقت لبریزم ،

 به خدا عزیزم من تو رو می خوام ، یه بتی برام ، من یه بت پرستم

 در قلبم جا داری ، تا که زنده هستم من تو رو می خوام ، یه بتی برام ،

 من یه بت پرستم

|+| نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 11:40 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 9(13)

 

زندگي عشق است ُُعشق افسانه نيست آنکه عشق آفريد ديوانه نيست

 

 عشق آن نيست که در کنارش باشي عشق آن است که به يادش باشي

|+| نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 ساعت 11:38 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 9(12)

در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي... پرستو محکوم به کوچ کردن...

شمع محکوم به اشک ريختن... خارها محکوم به تنهايي...

روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسيدن...

قلب با همه ي پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن

|+| نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 ساعت 0:13 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 9(11)

 

خدا تنها معشوقي است كه عاشقاني دارد كه هيچ يك از بودن ديگري ناراضي نيست

 و هيچگاه يكي از آنها معشوقش را تنها براي خود نمي خواهد

|+| نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385 ساعت 10:3 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 9(10)

 

اي ساعت هاي پر شتاب ! مرا کجا مي بريد ؟ بس است ؛ خسته ام ؛ خسته ؛

 بگذاريد دلم را در گوشه ي آسماني ديگر بياويزم . تا کي زمين ؛ تا کي ماه ؛

 تا کي دويدن و دويدن ؟ بگذاريد کمي بايستم تا دنيا از بالاي سرم رد شود ......

|+| نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385 ساعت 9:58 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 9(09)

 

امروز که دل غمگين بود غم دوري تو را مي پيمود شايد امروز که باران باريد به هواي

دل من مي باريد ...

|+| نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385 ساعت 9:56 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 9(08)

تو نمي دوني من چي کشيدم وقتي که گفتي تو رو نمي خوام

 باور ندارم که ديگه نيستي حالا تو رفتي من اينجا تنهام

 

 

يه شوخي بود و يه غصه تلخ وقتي که گفتي تو رو نمي خوام

خيال مي کردم مي خواي بترسم شايد هنوزم باور نکردم

 

 

چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شکسته

رنگ اون چشات چشاي سيات زنجير دلت دستامو بسته

 

 

شايد يه حسود چشممون زده بگو کي ما رو تنهايي ديده

ولي ميدونم تو آسمونا غصه ما رو يکي شنيده

 

 

تو باور نکن هر کي بهت گفت پيشت مي مونم پيشت مي مونم

باورندارم که ديگه نيستي تا ته دنيا از تو مي خونم

 

 

چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شکسته

رنگ اون چشات چشاي سيات زنجير دلت دستامو بسته

 

 

تو نمي دوني من چي کشيدم وقتي که گفتي تو رو نمي خوام

باور ندارم که ديگه نيستي حالا تو رفتي من اينجا تنهام

 

 

يه شوخي بود و يه غصه تلخ وقتي که گفتي تو رو نمي خوام

خيال مي کردم مي خواي بترسم شايد هنوزم باور نکردم

 

 

چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شکسته

رنگ اون چشات چشاي سيات زنجير دلت دستامو بسته

 

 

شايد يه حسود چشممون زده بگو کي ما رو تنهايي ديده

ولي ميدونم تو آسمونا غصه ما رو يکي شنيده

|+| نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 2:12 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 9(07)
گفتم:دل و جان در سر کارت کردم

                         هر چيز که داشتم نثارت کردم

                                              گفتا : تو که باشي که کني يا نکني؟

    آن من بودم که بي قرارت کردم

|+| نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 0:7 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 9(06)

داني عشق چيست؟ آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست. درد مي داني چيست؟ آنچه از عشق تو در سينه تنگم باقيست

|+| نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت 15:30 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 9(05)

امروز که دل غمگین بود غم دوری تو را می پیمود شاید امروز که باران بارید به هوای دل من می بارید

|+| نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 ساعت 15:29 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 9(04)

اگر دنياي ما دنياي سنگ است

بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است

 اگر دنياي ما دنياي درد است

بدان عاشق شدن از بحررنج است

 اگر عاشق شدن پس يک گناه است

 دل عاشق شکستن صد گناه است

|+| نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385 ساعت 16:29 توسط میلاد |

سلام به همه دوستای گلم

ببخشید که این مدت اصلا آپ نکردم اخه من شیراز نیستم الان هم حدود ۲۰ روز که نتونستم آپ کنم

 

|+| نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 ساعت 10:45 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 9(03)
برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد و قلبی که دوست داشته شود
قلبی که هدیه کند و قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید و قلبی که جواب دهد
قلبی برای من و قلبی برای تنها نازنینم
|+| نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385 ساعت 21:33 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 9(02)

 هفت شهر عشق
شهر اول : نگاه و دلربايي
شهر دوم : ديدار و آشنايي
شهر سوم : روزهاي شيرين و طلايي
شهر چهارم : بهانه، فکر ،جدايي
شهر پنجم : بي وفايي و بی خیالی
شهر ششم : دوري و بي اعتنايي
شهر هفتم : اشک،آه،تنهايي

|+| نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385 ساعت 21:31 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 9(01)
دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم
دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم
دلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم روي ابرها بشينم به آدما نظر كنم
دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده از عشقش جدا شده
تازه مثل ما شده بي نور و بي صدا شده داره حق حق ميكنه اونم مي خواهد گريه كنه از اين دل بي همزبون
|+| نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385 ساعت 21:29 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 8(30)
گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم .
گفتم:کجا ؟
گفت : رو قلبت .
گفتم مگه می تونی ؟
گفت : آره سخت نیست ، آسونه.
گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.
یه خنجر برداشت .
گفتم این چیه ؟
گفت : هیسسسسس.
ساکت شدم .
گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی .
خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت .
دوست دارم دیوونه.
اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم .
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.
دوست دارم دیوونه
|+| نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385 ساعت 21:25 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 8(29)

عشق اگر با تو بيايد به پرستاري من

شب هجران نکند قصد دل آزاري من

روزگاري که جنون رونق بازارم بود

تو نبودي که بيايي به خريداري من

|+| نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385 ساعت 21:23 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 8(28)

 اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم

دوستت دارم

|+| نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385 ساعت 21:17 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 8(27)

يادش بخير روزايي كه گل ياست بودم
يادش بخير قديما هوش و حواست بودم      

حالا ازم رنجيدي
گفتي از من بريدي
ديگه تو قهري با من
جوابم نمي دي

بگو مگه دوسم نداشتي
چرا رفتي تنهام گذاشتي
ديگه بسه برگرد كنارم
عزيزم آشتي آشتي

بگو مگه دوسم نداشتي
چرا رفتي تنهام گذاشتي
ديگه بسه برگرد كنارم
عزيزم آشتي آشتي


تا يه قدم بذاري
مي يام به پيشواز تو
مي شم مثل گذشته دلبر طناز تو

حيفه من وتو از هم برنجيم و جدا شيم
مثل يه عكس كهنه رنگ گذشته ها شيم

بگو مگه دوسم نداشتي
چرا رفتي تنهام گذاشتي
ديگه بسه برگرد كنارم
عزيزم آشتي آشتي

بگو مگه دوسم نداشتي
چرا رفتي تنهام گذاشتي
ديگه بسه برگرد كنارم
عزيزم آشتي آشتي


دو روز دنيا عزيزم ارزش نداره
فاصله بين من وتو سردي مي ياره

خونه رو گلخونه مي كنم برات
تا كه باز عشق ببينم تو چشات

از راه بيا امشب
بيا به ديدارم
در انتظار تو
هميشه بيدارم
هنوز تويي دار و ندارم

بگو مگه دوسم نداشتي
چرا رفتي تنهام گذاشتي
ديگه بسه برگرد كنارم
عزيزم آشتي آشتي

بگو مگه دوسم نداشتي
چرا رفتي تنهام گذاشتي
ديگه بسه برگرد كنارم
عزيزم آشتي آشتي

|+| نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385 ساعت 21:10 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 8(26)

 زندگي با همه ي وسعت خويش........ محفل ساكت غم خوردن نيست.......... حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست........... اضطراب هوس ديدن و ناديدن نيست........... زندگي خوردن و خوابيدن نيست.......... زندگي جنبش جاري شدن است............ از تماشاگه آغاز حيات.......... تا به جائي كه خدا ميداند

|+| نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385 ساعت 13:56 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 8(25)
 

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

 طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم...

 يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس ماند

طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم...

 يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست

 به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم...

 يادمان باشد که در اين بحر دو رنگي و ريا

دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم...

 يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست

 دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم...

 يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم

 طلب سوختن بال و پر کس نکنيم...

  

|+| نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385 ساعت 0:53 توسط میلاد |

اشعار عاشقانه 8(24)

شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا؟

تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا؟

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم؟

تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا؟

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا؟

شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم

تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا؟

نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري

تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا ؟

ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من

به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا؟

براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري

براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا؟

شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد

تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا؟

صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من

براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا؟

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا؟

تو شيرين تر از آن هستي كه شادابيت كم گردد

و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟!!!

|+| نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385 ساعت 0:45 توسط میلاد |

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ