24
عشق فرصتی است که خورشید به انسان برای بالیدن داده است
عشق فرصتی است که خورشید به انسان برای بالیدن داده است
مرا عجز و تو را بيداد دادند به هر کس هر چه بايد داد دادند
برهمن را وفا تعليم کردند صنم را بی وفايی ياددادند
گران کردند گوش گل پس آنگه به بلبل رخصت فرياد دادند
فقط الله
این آدما چه سنگ دل اند قدر هم رو نمی دونند وقتی که یکیشون میره میشینن زار میزنن
اما سعی کن که تو با عشقت این جوری نباشی
اگر خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد
خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودم به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
یه یادگاری باحال که یکی از دوستانم برام نوشته
سلام سلام به زلتلمن محبت به غارتگر دل ها به گانگستر عشق
این سر فصلشه اگر می خوای یادگاری بنویسد از ادامه این شروع کن
یار عزیزم ما غریبه دیروز آشنای امروز و فراموش شده فرداییم
پس در امروز آشنایی می نویسم تا فردا با فراموشی یادم کنی
دل بی دردسر و عشق بی جوروجفا
دل بی ادعایست و خدا
سلام به x
از این که نامه ام دیر به دستت می رسد متاسفم
امیدوارم تجربه های تو کاری کند تا در مصاحبه ات قبول شوی
و بتوانی تشکیل خانواده بدهی
دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است
شب بود و شمع بود و من بودم و غم
شب رفت و شمع سوخت و من موندم و غم
برای شکر این روز پیشانی ام به خاک است
مرگ خیلی زیباست دوست من اگر با هم بمیریم دوست من
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم
شب چشمهايم را با اشک شستشو مي دهم قلبم را از خوشي ها پاک مي کنم
و فکر انتقام سراسر وجودم را در بر ميگيرد نا آرامي بر من رخنه ميکند
وجودم پر از اندوه است ولي خواب مرا با خود مي برد وميگويد: فراموش کن
زیرا نانوا هم جوش شیرین می زند........