اشعار عاشقانه 8 (17)

بي تو نه امور جهان لنگ ميشه نه بين زمين و اسمون جنگ ميشه نه کوه اب ميشه نه اب سنگ ميشه فقط دل من واسه تو تنگ ميشه

اشعار عاشقانه 8 (16)

يك زن چيزي جز شوهر نمي خواهد اما وقتي به او رسيد همه چيز مي خواهد

اشعار عاشقانه 8 (15)

مقدس ترين كلمه خداوند ... زيباترين كلمه عشق ... پر احساس ترين كلمه محبت ... پر معني ترين كلمه نگاه ... عالي ترين كلمه دوستي ... تلخ ترين كلمه جدايي ...دردناك ترين كلمه خيانت ... بدترين كلمه تمسخر ... و آشناترين كلمه تو

حتما بخونیدش

سلام ببخشید اگه این مدت آپ نکردم

می خوام یه داستانی تعریف کنم

میخوام داستان بدبختی یه نفر رو تعریف کنم

خیلی جالبه مامانم همیشه میگه میلاد زن گرفتن اسونه نگه داشتنش سخته

قانون مراسم خاستگاری اینه که بار اول خانواده پسر میرن دختر رو می بینن دفه بعد پسر رو می برن که پسر دختر رو ببینه و بعدش خاستگاری صورت می گیره

اما داستان ابنه که یه دخترو پسر عاشق هم بودن و هستن و خواهند بود پسر با تموم مشکلاتش و سن کمش و همچنین سربازی نرفته با پدر مادرش پا میشه میره خاستگاری دختر اما از اونجایی که اون پسر خیلی بدبخت بوده به جای حداقل سه مرتبه رفتن به خونه دختر و خاستگاری کردن از دختر یک مرتبه میرن خونه دختر و باز هم از اونجایی که خیلی بدبخت بوده پدر و مادر دختر اجازه نامزدی رو به اونا نمی دادن و پدرو مادر پسر هم همراهی با پدر و مادر دختر میکردن

پدرو مادر دختر خیلی آدمای خوبی بودن و هستن به خاطر همین موضوع هم اصلا سنگ جلوی پای دخترو پسر نمی انداختن اما یه حرف منطقی می زدن اونم این بود که اگه پسر خونه    ماشین    و حتی کار هم نداره هیچ اشکالی نداره اما این پسر باید بره سربازیش رو تموم کنه بعدش پاشه بیاد پسر حرف اونا رو قبول داشت چون حرفه کاملا منطقی بود اما چون از همه لحاظ فشار روحی رو روی دختر و همچنین خودش میدید می خواست که پدرو مادر دختر رو راضی کنه می دونید که پسر تو مراسم خاستگاری اصلا صحبت نمی کنه اما باید اونجا بودید و می دیدید که پسر چه قدر حرف زد که شاید بتونه دل اونا رو به دست بیاره اما چه کنیم دیگه این پسر خیلی بدبخته و ادمای بدبخت هم همین جوری هستن حالا پسر داره تو سر می زنه برای اینکه یا یه جوری معاف از خدمت سربازی بشه یا اینکه بره سربازیش دیگه خوب اینم از داستان این بدبخت فقط دعاشون کنین اینو ازتون خواهش می کنم