اشعار عاشقانه2 (18)
این رو که همه از قدیم دیدیم
اما من بازم براتون فرستادم

این رو که همه از قدیم دیدیم
اما من بازم براتون فرستادم

همیشه عکس همسرت رو تو کیفت بزار تا هر وقت که مشکل بزرگی برات پیش اومد
بهش نگاه کنی و بدونی که مشکل بزرگتری هم داری![]()
وقتی عاشق شوی راز دلتو گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
روز نوروز بچینی گل سرخ
بر سر راه نگات فرش کنی
دلبرت بیاد بپرسه مال کیست؟
تو براش گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
دلبرت خنده کنه با دگران
تو بسوزی و براش گریه کنی
دلبرت بیاد بپرسه که چرا؟
تو براش گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
دلبرت سفر کنه ، تنها شوی
مثل ماهی ها ازآب جدا شوی
بتپی مجنون شوی تباه شوی
تو به کس گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
وقتی عاشق شوی راز دلتو گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
تو به کس گفته نتونی
چقده سخته خدایا چقده سخته خدایا
این هم یک عکس عاشقانه

امروز من ايستاده ام
امروز نه باز هم يک انتظار!
در دلم هر لحظه سودايي ديگر است
در وجودم هر زمان شوق رسيدن
آرزوي پر زدن
انتظار ديدن است
گاه گاهي در آسمان چشم تو پر مي زنم
يا که گاهي در خيالت مي رسم
ديدنت!
ديدنت اما برايم مثل يک افسانه ي ديرينه است
بر تمام ميله هاي اين قفس
اين قفس از جنس خاک و لحظه ها
رنگ آبي مي زنم
رنگ آبي، رنگ آرزوهاي من است
رنگ آبي، رنگ عشق!
رنگ آبي، رنگ توست!
در وجودم شوق تو باز شعله مي کشد
در درونم آتشي از مهر تو
باز هم خرمني از عشق برپا می کند
.....
با تمام خستگی
هر روز من استاده ام
بر سر آن کوچه باغ مهربانی
باز هم من استاده ام
در دلم تنها و تنها يک نوا
يک موج، يک فرياد
باز هم يک انتظار!
باز هم يک انتظار!
می گذرم تنها از میان گلها گه به گلستانها گه به کوه و صحرا
تازه گلی سر راهم گیرد و با من و گوید محرم راز تو کو
خار رهی به تمنا دامن من بگرفته کان گل ناز تو کو
راز عشق مرا گل در گوش صبا گفت و غمم بفزود
آنکه در همه جا راز درد مرا قصه عشق تو بود
چون به حسن آسمانی از مهی برتر
شعله عشق من از گردون برآرد سر
در گلستان هم که تنها می روم من اگر
تازه گلی سر راهم گیرد و با من و گوید محرم راز تو کو
خار رهی به تمنا دامن من بگرفته کان گل ناز تو کو
می گذرم تنها از میان گلها گه به گلستانها گه به کوه و صحرا
تازه گلی سر راهم گیرد و با من و گوید محرم راز تو کو
خار رهی به تمنا دامن من بگرفته کان گل ناز تو کو
آری بنویسید که آوازه ی غم بود و ز غم های جهان گشته فراموش
بیگانه جدا دوست جدا می شکند
بیگانه اگر می شکند حرفی نیست
در عجبم دوست چرا میشکند
شکست دلم اما کس صدایش نشنید
آری دل مرد بی صدا میشکند
به یاد یکدگر بودن دل بی کینه می خواهد
گر در خویش شکنیم صدایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم