اشعار عاشقانه 5 (30)

عشق چيست؟               گرماي سوزان؟

  عشق چيست؟              سرماي بي جان؟

   عشق چيست؟                 شام و سياهي؟

 عشق چيست؟                صبح و سپيدي؟

 عشق چيست؟                   قلب پريشان؟

عشق چيست؟                   رنج فراوان؟

عشق چيست؟                 ديدار معشوق؟

عشق چيست؟                 عاشق ترسان؟

عشق چيست؟                 پاييز بي جان؟

عشق چيست؟                  فصل بهاران؟

عشق چيست؟              چشم تر و خيس؟

عشق چيست؟                  اشك فراوان؟

عشق چيست؟                 لبخند بي جان؟

عشق چيست؟              گريه اي از جان؟

عشق چيست؟                 روحي فسرده؟

عشق چيست؟                 جسمي خميده؟

عشق چيست؟                  دختر صحرا؟

عشق چيست؟                 چهره اي زيبا؟

عشق چيست؟                      دنيا و آدم؟

عشق است                         خداي عالم

اشعار عاشقانه 5 (29)

HydroForum ® Group

 

اشعار عاشقانه 5 (28)

اي عشق !
آزادم كن
تا چون مرغابيان مهاجر ،
از اين مرداب ملال پر كشم .
اي عشق !
آزادم كن
تا چون سيلي كه مي مويد و مي خروشد ،
به دريا روم .
اي عشق !
آزادم كن
تا چون آتش بي لگام جنگل ،
تا چون تندري كه به بانگ بلند مي خندد
تاريكي را بدرم
و بنياد غم را بر اندازم .
اي عشق ،
آزادم كن .
 
                               (( به هيچ چيز و هيچ كس ، جز دل خود ، تكيه نكن .))
 

اشعار عاشقانه 5 (27)

این هم نمونه ای از شیطان

HydroForum ? GroupHydroForum ? Group

اشعار عاشقانه 5 (26)

درويشی قصه زير را تعريف می کرد :

يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.

وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود .

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.

فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد .

در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.

مَرد وارد شد و آنجا ماند .

HydroForum ? Group

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت اين کار شما تروريسم خالص است.

نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت : آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند درجهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسندجهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد.

وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت :

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند.

اشعار عاشقانه 5 (25)

عشق و ازدواج

 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .

استاد گفت: عشق يعني همين

 شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم .

استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين

 

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند

 

یک قدم تا رویاهایتان

HydroForum ? GroupHydroForum ? GroupHydroForum ? GroupHydroForum ? GroupHydroForum ? GroupHydroForum ? Group

حتما تا حالا برات پیش اومده که چیزی رو از ته دلت و با تمام وجودت بخوای. آرزویی که ذره ذره وجودت نیاز به

 داشتنشو فریاد می زنه. همون آرزویی که دلت به خاطرش می تپه . به امید رسیدن بهش نفس می کشی , تو

 رویاهات همیشه دنبالشی. همون که دلیل زنده موندنته .

همون رویایی که بزرگترین امیته . قشنگترین رویا ی تو رویای سوگلی تو بالاترین امیدت واسه زنده موندن بالاترین

 دلیلت واسه تلاش کردن.

همون چیزی که اگه بدونی یک ساعت از عمرت مونده , تموم آرزوت اونه که بهش برسی . خواستنی از جنس

 آتش اشتیاق , سوزان و ملتهب , مثه نیاز یه ماهی به آب برای حیات. عین نیاز زندگی به امید برای نبریدن و

 تلاش.

حسی که تو رو به ادامه دعوت می کنه , تشویقت می کنه و بهت انرژی می ده. چیزی که برای خواستنش تردید

 نداری , اون طور می خواهی که نرسیدن بهش برات زجره , رنجه , عذابه, و رسیدن بهش واست بالاترین شوق و

 لذتی که می تونی تصور کنی.

هر چیز نهایی داره , بهای خواسته تو چقدره؟ چه بهایی داره. بهای خواسته تو چقدره؟ چه بهایی واسه دریافت

 خواسته ات بپردازی ؟ از چه چیزارزشمند  و عزیزی واسه رسیدن بهش می گذری و مایه می ذاری؟

واسه رسیدن به همو ن رویای شیرینی که نمی تونی فراموشش کنی , نمی تونی جاشو با هیچی پر کنی . اون

 چیز مقدس و عزیزی که قلب و روح و جسم و تموم وجودت خواهش رسیدن به اون خواسته است. چند بار

 ناخواسته  تو محاصره ابرهای تیره تردید  و نا امیدی صدای تو گوشت زمزمه کرده , افسوس ,حیف که نمی شه ,

 کاش ممکن بود, اما ممکن نیست. همون صدایی که گاهی جرات تلاش و تجربه ثمره تلاشتو ازت می گیره.

و یه روز ممکنه به خودت بگی و ببینی , تحت تاثیر اون صداها نا خوانده , تو از یاد بردی . خواستنی که از عمق

 وجود باشه , نتونستن و نشدن سرش نمی شه , مگه بچگی هاتو از یاد بردی, که وقتی یه عروسک یا یه ماشین

 پشت ویترین اسباب بازی فروشی چشمتو می گرفت هیچ منطقی پاهای معصومت واسه گذشتن از اون

 خواسته مردد نمی کرد.

تو اون عروسک یا ماشین رو می خواستی , اون طور می خواستی که هیچ منصرف نمی شدی. اون طور پاش

 وامی ستادی که صاحب اول و آخرش فقط خودت بودی!

HydroForum ? Group

چطوری اون لحظه نمی شه و نمی تونم و حالا بعدا پدر و مادرت رو نمی فهمی و قبول نمی کردی؟

اون طور اونو نی خواستی که نشدن برات بی معنی بود. تکان نخوردن و سفت و سخت استادن و پافشاریت جلوی

 اون اسباب بازی تا لحظه که بهش برسی رو از یاد بردی؟

چطوری یادت رفته خواستن, نتوانستن رو نی پذیره, اشتیاق رسیدن به یه آرزوی قلبی نتونستن و نشدنو نمی

 فهمه , خواستن فقط یه معنی داره اونم توانستنه؟!!

چطور شد که امروز ما بدون این که متوجه بشویم. نخواستن رو با نتوانستن عوضی گرفتیم؟ چون به درستی پی

 نبردیم اون جا که نتوانستیم

به سبب این بود که واقعا نخواسته بودیم. اگر فقط بخوای و باور کنی که بهش می رسی کل قانونمندی های

 کائنات همسو با تو می شه.خواستن به تو نیرو و انرژی می ده که تموم درهای بسته رو به روت باز می کنه و تو

 رو با تلاشی تجهیز می کنه که با قدرتی عظیم فقط رو یه نقطه متمرکز شده که بی شک تو رو به کامیابی می

 رسونه مهم ایمان و اعتقادت به خواستته , خواستن رویایی که فکر رسیدن بهش , عشق و  تقلا و تلاش رو در تو

 زنده و صد برابر می کنه  همون که تو رو مشتاق تلاش می کنه.

اگه چیزی که تو رو به تلاش کردن تشویق می کنه همون شعله داغ اشتیاقه , دیگه هیچ مانعی تو رو نمیترسونه ,

 هیچ نگرانی دلت رو نی لرزونه , همه خواسته هات توی یه هدف جمع می شه او هدف اولویت اول و شماره

 یکی که همه چیز تابع اونه. و اگه چیزی هست که این جور می خوایش و این قدر برات عزیزه هیچی مانع

 رسیدنت به اون نمی شه.

هیچ قدرتی تاب ایستادن مقابل خواسته قلبی تورو نداره. اگه عشقت به آرزو و هدفت در اون حد متعالی و بالای

 خودشه , اگه آرزوی رسیدن به خواسته ات اون طور تو رو بی تاب و بی قرار می کنه که شب و روز بهش فکر می

 کنی , از همین حالا تو رو می بینم که به خواسته ات رسیدی و اگه بهش نرسی مقصر فقط خودتی.

هر چه خواسته تو متعالی و بزرگ تر باشه باید بهای بیشتری روی براش بپردازی پس اگه به خواسته ات نرسیدی

 یا اون قدر برات ارزش نداشت و نمی خواستیش که همپای بهاش براش خرج کنی و سختی و رنجش را واسه

 رسیدن به گنجش به جون بخری یا تو روزمرگی و بطالت زیر خروارها یاس و ترس دفنش کردی و واسه تبرئه خودت

 وقتی یادش افتادی فقط سری از افسوس تکان دادی و گفتی افسوس که رویای من شدنی نبود.

یادت باشه هیچ قدرتی غیر از خودت نمی تونه مانع رسیدن به خواسته هات بشود. وقتی با بی رحمی به نا

 امیدی و یاس اجازه می دی رویا تو را ازت بدزده و با خودش ببره وقتی خودت واسه دفاع از رویات جلوی ترس هات

 نمی استی از کی توقع داری برات این کار رو بکنه ؟ وقتی اون خواسته برات اون قدر ارزشمند نبوده که بهای لازم

 رو بپردازی چطوری توقع داری اونو به رایگان و به سادگی به دست بیاری و به سادگی طعم شیرین رسیدن به

 آرزوی قلبیتو بچشی؟

و چه غم  انگیز است کهیه عمر فقط به خاطر ترس تو زندگی در جا بزنی که اصلا دوستش نداری , اون زندگی ای

 که با روحیات و خواسته ات  تو هیچ تناسبی ندارد و فقط به خاطر این که جسارت ترکشو نداری به خاطر این که

 جسارت کنار گذاشتن ترستو از یاد بردی و به طعم تلخ اشتباه عادت کردی تحملش می کنی.

کی یادت داد معنی زندگی محدود به تکرار عادت هاست؟ اخرش چی؟ جاذبه این تکرارهای بی اراده حداکثر تا چند

 سال دیگه دوام دارد؟

بالاخره تاریخ انقضا اونم می رسه؟

گاهی به سبب ترسی که بهش چسبیدیم حتی متوجخ نیستیم ترس از یه اتفاق ممکنه خیلی وحشتناک و زجر

 اور رخداد اون اتفاق باشه و مثه یه عمر تحمل رنج واقعی به خاطر ترس از رنج احتمالی اینده کسی چه می دونه

 اگه با تموم وجودت برای رسیدن به رویات تلاش کنی چی پیش می آید؟ یه نگاه به دیروزت بنداز, اگر راضیت کرد

 جا پای دیروزت بذار اگه غمگینت کرد , اگه اون قدر رنجت می ده که حتی دلت نمی خواد به مرورش برپردی دیگه

 اشتباه دیروز رو تکرار نکن.

اگه دیروز و امروز و فردات تو سیاهی و غم  و غصه مثل همن , کوتهی از خودته که هنوز به خودت نیومدی و

 هوشیار نشدی و نخواستی و فقط نخواستی تا بتونی به بهترین ع تغییرش بدی زندگی بی لطفی که فقط از سر

 عادت به تکرارش ادامه مشغولی ارزش زندگی کردن  داره؟

تنها فاصله تو با بزرگ ترین رویا ها و عزیزترین آرزوها ت فقط خواست و اراده خودته! چ.ن خواسته عمیق و قلبی تو

 به پشتوانه بیشترین تلاشت عامل شکوهمندترین تغییرات مثبت زندگیته تا کی نرسیدن به آرزو های قشنگتو

 گردن نتونستنی ها می ندازی ؟ کافیه با خودت روراست باشی کلاهتو قاضی کنی ببینی نخواستی یا نتونستی؟

اشعار عاشقانه 5 (24)

 
الفبای موفقیت 2...
 
ص   صداقت برای بقای دوستی
ض   ضمانت برای پایبندی به عهد
ط    طاقت برای تحمل شکست
ظ    ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف
ع   عطوفت برای غنچه نشکفته باورها
غ   غیرت برای بقای انسانیت
ف    فداکاری برای قلبهای دردمند
ق   قدرشناسی برای گفتن نا گفته های دل
ک   کرامت برای نگاهی از سر عشق
گ   گذشت برای پالایش احساس
ل   لیاقت برای تحقق امید ها
م   محبت برای نگاه معصوم یک کودک
ن   نکته بینی برای دیدن نادیده ها
و   واقع گرایی برای دست یابی به کنه هستی
ه   هدفمندی برای تبلور خواسته ها
ی   یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک
 
 
 
 
الفبای موفقیت کامل
 
 الف   اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
ب   بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ   پویایی برای پیوستن به خروش حیات
ت   تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث   ثبات برای ایستادن در برابر باز دارنده ها
ج   جسارت برای ادامه زیستن
چ   چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
ح   حق شناسی برای تزکیه نفس
خ   خود داری برای تمرین استقامت
د   دور اندیشی برای تحول تاریخ
ذ   ذکر گوئی برای اخلاص عمل
ر   رضایت مندی برای احساس شعف
ز   زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ   ژرف بینی برای شکافتن عمق دردها
س   سخاوت برای  گشایش کارها
ش   شایستگی برای لبریز شدن در اوج....
 
ص   صداقت برای بقای دوستی
ض   ضمانت برای پایبندی به عهد
ط    طاقت برای تحمل شکست
ظ    ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف
ع   عطوفت برای غنچه نشکفته باورها
غ   غیرت برای بقای انسانیت
ف    فداکاری برای قلبهای دردمند
ق   قدرشناسی برای گفتن نا گفته های دل
ک   کرامت برای نگاهی از سر عشق
گ   گذشت برای پالایش احساس
ل   لیاقت برای تحقق امید ها
م   محبت برای نگاه معصوم یک کودک
ن   نکته بینی برای دیدن نادیده ها
و   واقع گرایی برای دست یابی به کنه هستی
ه   هدفمندی برای تبلور خواسته ها
ی   یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک

اشعار عاشقانه 5 (23)

اشعار عاشقانه 5 (22)

HydroForum® Group HydroForum® Group

وقتی مستانه و بی قرار، بی هیچ حسابی و چشمداشتی ، خود را به دل دریای زندگی می ریزید ، دریای زندگی نیز آغوش خود را به رویت میگشاید و گوهر یگانی به دامانتان می گذارد. اینگونه است تحقق حقیقت ناب زندگی

تك بيت

بي مصرف ترين روزها، روزي است كه در آن نخنديده باشيم
چارلز فيلد

اشعار عاشقانه 5 (21)

عقل گمراه
 
آنکه دیروز به صد عشوه من و ما میکرد  -  دیدم امروز همان بود و خدایا میکرد
 
گفتمش باش ز ستاری حق شکر گذار  -  ور نه این خیره سری مشت ترا وا میکرد
 
عقل گمراه که مشهور به بدنامی بود  -  عشق را پنجه درانداخته رسوا میکرد
 
خرمن هستی او رفت به آخر بر باد  -  گر چه در خلوت از این واقعه حاشا میکرد
 
میزد از رسم جنون دفتر دانش را خط  -  عاقل از دایره عشق تماشا میکرد
 
عشق را شیوه خموشی است به سرحد کمال - ور نه در لطف سخن معرکه برپا میکرد
 
کشته عشق ندارد هوس گفت و شنود  -  نوربخش ار نبد این قاعده غوغا میکرد
 
 
از دکتر جواد نوربخش

جام جهانی 2006 آلمان

سلام به تمامی دوستان محترم

شروع بازیهای جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان رو به تمامی علاقه مندان به فوتبال تبریک میگم .

و به امید پیروزی تیم ملی فوتبال کشور عزیزمان ایران

با تشکر             

میلاد کردستانیان       

اشعار عاشقانه 5 (20)

از دريا پرسيدن عشق چيست، گفت:خشكيدن...... از گل پرسيدن عشق چيست، گفت:پرپر شدن....... از زمين پرسيدن عشق چيست، گفت: لرزيدن......... از آسمون پرسيدن عشق چيست، گفت: باريدن.......... از انسان پرسيدن عشق چيست،ناگهان ندايي از درونش گفت:جدايي اگر آدمي زندگي را دوست داشت در آغاز تولد نمي گريست


اشعار عاشقانه 5 (19)

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش اگه تویی اونی که فقط دلم می خواد منو ببخش منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمارم منو ببخش اگه بهت خیلی می گم دوست دارم منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش اگه تویی اونی که فقط دلم می خواد منو ببخش عشق هر جا رو کند آنجا خوش است گر به دریا افکند دریا خوش است گر بسوزاند در آتش دلکش است ای خوشا آن دل که در این آتش است

اشعار عاشقانه 5 (18)

منظومه بلند عشق

من زخم دلت بودم ، پوياي دلم گشتي
مرهم به دلت بستم ، غوغاي دلم گشتي
باران دلت بودم ، در كوه تنت پنهان
چون چشمه جوشان ، صحراي دلم گشتي
آنگه كه زدم پنجه ، برتار دلت اي دوست
موسيقي جانبخش ، روياي دلم گشتي
از شيشه بنا كردند ، بنيان دل تنگت
چون قصر بلورين ، دنياي دلم گشتي
چون شمع شدي سوزان ، برجان و دلم تابان
تا روشنك بزم ، شب هاي دلم گشتي
صورتگر نوپاي ، احوال رخت بودم
چون نقش چليپاي ، ديباي دلم گشتي
در مجمع دلداران ، مختار و رها بودم
چون سلسله مهري ، بر پاي دلم گشتي
آزاد و رها بودم ، در بند شدم اينك
شادم كه در اين محبس، ياراي دلم گشتي
مشتاق دلم بودي ، من باغ دلت گشتم
در كشتي بحر عشق ، سكان دلم گشتي
از هر نفست روحي ، از كالبدم خيزد
انفاس مسيحاي ، ايمان دلم گشتي
اسرار دل و جان چون شعر از نگهت ريزد
شيوايي هر شعر ، ديوان دلم گشتي
از نرمي و حسن و لطف، چون شاخ گلي بودي
تك شاخ گل سرخ ، گلدان دلم گشتي
اي شيفته جانان ، ديگر به چه مي تازي
اينك كه تو تك تاز ، ميدان دلم گشتي
رفتي و سبوي دل ، خالي ز شرابت شد
مي باز بر اين تشنه ، باران دلم گشتي
زين شرحه چه ها گويم ، اي شرح زبان من
آغاز دلم بودي پايان دلم گشتي
در تيرگي شامت ، شب تاب دلت بودم
چون ماه سپهر دل ، مهتاب دلم گشتي
گفتي كه مرا درياب ، اي تاب و توان دل
من تاب دلت گشتم ، بي تاب دلم گشتي
من فاتح دژهاي ، دل هاي كسان بودم
تو فاتح يكتاي ، ابواب دلم گشتي
آنگاه كه پيوستند ، جان من و تو در هم
آفاق دلت گشتم ، الهام دلم گشتي
گفتي كه برفت از دست ، آرام و قرار دل
آنگه كه شراب هجر ، ، در جام دلم گشتي
گفتم به نهان با تو ، از هجر چه مي گويي
اينك كه تو آغاز و ، فرجام دلم گشتي
گه گاه در انديشه ، رخسار تو مي ديدم
فرياد كه رخسار ، مادام دلم گشتي
ديگر مرو از پيشم ، مهمان دل ريشم
پيش آي كه چون شهدي ، در جام دلم گشتي

چون زمزمه اي گشتم ، كارام دلت باشم
آرام دلم بردي ، فرياد دلم گشتي
استاد بدم چندي ، در مكتب من بودي
اين رابطه وارون شد ، استاد دلم گشتي
اكنون كه بشد اينسان ، آباده ما ويران
در كوي پريشاني ، ميعاد دلم گشتي
گفتي كه به شب ها خواب ، از ديده گريزان شد
من خواب دلت گشتم ، بيدار دلم گشتي
گفتي كه دوائي كن زين زخم دل ما را
درمان دلت گشتم ، بيمار دلم گشتي
گفتم نفسم درماند ، آهسته نما اقدام
گفتي كه توئي راكب ، افسار دلم گشتي
از مهر چه مي خواهي ، اي تشنه اين چشمه 


اشعار عاشقانه 5 (17)

زندگی وابستگی متقابل است. هیچکس مستقل نیست. حتی برای لحظه‌ای نمی‌توانیم تنها زندگی کنیم. به حمایت تمام هستی نیازمندیم، هر آن دم است و بازدم. نه این یک پیوند نیست، این وابستگی متقابل محض است. تا می‌توانیم از اسم‌ها حذر کنیم، اینکار در زبان امکان‌پذیر نیست، ولی در عرصه زندگی می‌توانیم، چه زندگی خود یک فعل است. زندگی یک اسم نیست، واقعاً "زندگی کردن" است و نه "زندگی". عشق نیست، عشق ورزیدن است. پیوند نیست، پیوند یافتن است. ترانه نیست، ترانه خواندن است. رقص نیست، رقصیدن است.

 

HydroForum® Group

اشعار عاشقانه 5 (16)

در میان گلها

می گذرم تنها    از میان گلها   گه به گلستانها   گه به کوه و صحرا

تازه گلی سر راهم    گیرد و با من و گوید    محرم راز تو کو

خار رهی به تمنا    دامن من بگرفته    کان گل ناز تو کو

راز عشق مرا    گل در گوش صبا    گفت و غمم بفزود

آنکه در همه جا    راز درد مرا    قصه عشق تو بود

چون به حسن آسمانی از مهی برتر

 شعله عشق من از گردون برآرد سر

در گلستان هم که تنها می روم من اگر

تازه گلی سر راهم    گیرد و با من و گوید    محرم راز تو کو

خار رهی به تمنا    دامن من بگرفته    کان گل ناز تو کو

می گذرم تنها    از میان گلها   گه به گلستانها   گه به کوه و صحرا

تازه گلی سر راهم    گیرد و با من و گوید    محرم راز تو کو

خار رهی به تمنا    دامن من بگرفته    کان گل ناز تو کو

 

از بیژن ترقی

اشعار عاشقانه 5 (15)

گفتم غم تو دارم

 

گفتم غم تو دارم

 گفتا غمت سرآید

گفتم که ماه من شو

 گفتا اگر برآید

گفتم ز مهربانان مهر و وفا بیاموز

گفتا ز ماهرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن گو بنده پرور آید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآید

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید

اشعار عاشقانه 5 (14)

شبگرد

من مستم و مدهوشم       شبگرد قدح نوشم

از طایفه بی خبرانم       دیوانه با نام و نشانم

من قصه نمی دانم       افسانه نمی خواهم

دردی کش میخانه عشقم      سر حلقه صاحب نظرانم

مرا می ز جام وفا باید ای می فروشان

مرا خانه میخانه ها باید ای باده نوشان

من از آنچه رسوا کند نام عاشق نترسم

از آن می که آتش زند کام عاشق نترسم

بیا ای عشق افسونگر     فراموشم نکن دیگر

تویی روان من     شور جان من    امید من

در جهان من به زندگانی     تویی که جاودانی

 

از رحیم معینی کرمانشاهی

اشعار عاشقانه 5 (13)

دست ها

از دل و ديده گرامي تر آيا هست؟

ز دل و ديده  گرامي  تر دست

زين همه گوهر پيدا  و نهان در تن و جان

بي  گمان  دست  گرانقدرتر است

 

هر چه حاصل كني از دنيا دستاورد است

هر چه اسباب  جهان باشد در  روي زمين

دست دارد همه را زير نگين

 سلطنت را كه شنيدست چنين

 

شرف دست همين  بس كه نوشتن با اوست

خوشترين نامه دلبستگي  من با اوست

 

در فروبسته ترين دشواري

در گرانبارترين نوميدي

بارها بر سر خود بانگ زدم

هيچت ار نيست مخور خون جگر

دست كه هست

 

بيستون را ياد آر

دستهايت را بسپار به كار

كوه را چون پر كاه از سر راهت بردار

 

وه چه نيروي شگفت انگيزيست

دستهايي  كه به هم پيوسته است

به يقين هر كه به هر جاي  در افتد از پاي

دستهايش بسته است

 

دست در دست كسي يعني پيوند دو جان

دست در دست كسي يعني پيمان دو عشق

دست در دست  كسي داري  اگر

داني و دست چه سخنها كه بيان مي كند از  دوست به دوست

 

لحظه اي چند كه از دست طبيب  گرمي  مهر به پيشاني بيمار رسد

نوشداروي شفا بخش تر از داروي  اوست

 

چون به رقص آيي و سرمست برافشاني  دست

پرچم شادي و شوق است كه افراشته اي

 

لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست

 

دست گنجينه مهر و هنر است

خواه بر پرده ساز

خواه بر گردن يار

خواه  بر چهره نقش

خواه بر دنده  چرخ

خواه بر دسته  داس

خواه بر ياري  نا بينايي

خواه در ساختن فردايي

 

آنچه آتش بر دلم مي زند اينك هر دم

سرتوشت بشر است

داده با تلخي غمهاي دگر دست به هم

بار اين  درد و دريغ است كه ما

تيرهامان به هدف نيك رسيده است

ولي دستهامان نرسيده است به هم

 

از  فريدون مشيري

 

اشعار عاشقانه 5 (12)

Solitude can be full of blessing,

because in the silence of the inner being, one finds God.

تنهایی سرشار از موهبت است، زیرا در سکوت درون، خدا را خواهی یافت.

اشعار عاشقانه 5 (11)

یاران

از نگاه یاران به یاران ندا می رسد

دوره ی رهایی رهایی فرا می رسد

این شب پریشان پریشان سحر می شود

روز نو گل افشان گل افشان به ما می رسد

بخت آن ندارم که یارم کند یاد من

حال من که گوید که گوید به صیاد من

گر چه شد به نیزار گرفتار به بیداد او

عاقبت رسد عشق رسد عشق رسد عشق به فریاد من

ساقیا کجایی کجایی که در آتشم

وز غمش ندانی ندانی چه ها می کشم

ساقی از در و بام در و بام بلا می رسد

بر دلم از این عشق از این عشق چه ها می رسد

از فریدون همراه

اشعار عاشقانه 5 (10)

همیشه پسرها دوست دارن که اولین عشق یه دختر باشن اما دختر ها دوست دارن آخرین عشق پسرها باشند

اشعار عاشقانه 5 (09)

 
 
Kidness says, I want you to be happy.
Kidness comes very close to the benevolence of God.
 
مهربانی می گوید: می خواهم که تو خوشبخت باشی
مهربانی بسیار به خیرخواهی خداوند نزدیک است
 
To be grateful is to recognise the love of God in everything.
He has given us  and He has given us every thing.
 
حق شناسی تشخیص محبت خداوند در همه چیزهایی است که به ما داده است
و او همه چیز به ما داده است

اشعار عاشقانه 5 (08)

دیوانه عشق
 
هستم من از عشقت ز هر دیوانه ای دیوانه تر   زیرا تو در حسنی ز هر دردانه ای دردانه تر
دیوانگی ما را بود نسبت به عقل این و آن   ماییم در گیتی ز هر فرزانه ای فرزانه تر
هر دم منت از جان و دل بیش آشنا تر می شوم   بینم تویی با من ز هر بیگانه ای بیگانه تر
دانی حقیقت را چرا بینم عیان با چشم جان   دیدم بجز حق را ز هر افسانه ای افسانه تر
کردیم جان و دل فدا دادیم خود را در بها   در چشم ما بودی ز هر جانانه ای جانانه تر
در دام صیاد ازل حیران فتادم تا ابد   مرغ دلم باشد ز هر بی لانه ای بی لانه تر
ای شمع جمع اهل دل ای نوربخش آب و گل   در آتشت سوزم ز هر پروانه ای پروانه تر
 
از دکتر جواد نوربخش

اشعار عاشقانه 5 (07)

The plant God favours will grow even without rain.
 
گلی که محبوب خدا باشد، بدون باران هم رشد می کند
 
I have always respected everyone's religion.
As I say , there is only one God and a lot of confused people.
 
من همیشه همه مذاهب رو محترم شمرده ام. همیشه گفته ام
تنها یک خدا وجود دارد، و جمعیتی از مردمان سردرگم

اشعار عاشقانه 5 (06)

هو الحی هو الحق هوالهو
 
!چه رعنا و چه زیباست ترا رو!    چه ناز است در آن دیده و ابرو
از آن رو که بدیدم ترا رخ    نگیریم به غیر از تو به کس خو
نخواهیم و نگوییم به جز تو    یکی بین ویکی خواه و یکی گو
سپردیم به راه تو سر و جان    نرنجیم و نگردیم از آن کو
به قهر تو بسازیم چه لطفت    بود جور تو ما را خوش ونیکو
ز لوح دل خود ما و منی را    بشستیم و نوشتیم همه او
به عشق تو گذشتیم ز هستی    نشستیم و نرفتیم به هرسو
اگر نور ببخشی و نبخشی    بود روز و شبم ذکر هوالهو
 
از دکتر جواد نوربخش

اشعار عاشقانه 5 (05)

HydroForum® Group

اشعار عاشقانه 5 (04)

HydroForum® Group
 
من تو را تا بینهایت می پرسیدم ولی هرگز نفمهیدی
التماست کردمو و در خود شکستم غرورمه بازم نفهمیدی
عاشق نبودی ، تا که بفهمی دردمو ،احساسمو
هرگز نخواستی تا که ببینی ناله های قلبمو
دلمو شکستی برو، دلمو شکستی برو،برو دیگه نه نمی خوامت
دلمو شکستی برو، دلمو شکستی برو،فقط اینه جوابت

برو برو،دیگه نه نمیخوامت دلمو شکستی فقط اینه جوابت
برو برو،دیگه نه نمیخوامت دلمو شکستی فقط اینه جوابت


به پای تو نشستم از عشقت مست مستم
دلمو شکستی اما هنوز عاشقت هستم
از یاد من نمیری،مردم از این اسیری
چیکار کنم که امروز از عشق من تو سیری

دلمو شکستی برو، دلمو شکستی برو،برو دیگه نه نمی خوامت
دلمو شکستی برو، دلمو شکستی برو،فقط اینه جوابت

 
HydroForum® Group

اشعار عاشقانه 5 (03)

بعد از این همه انتظار حالا تنها بر دیوار کوچه باغ پاييز زندگی نقشی از ياس و نرگس مانده ... اين همه منتظر ماندی که چه ؟ که مرگ ياس و نرگس را باور کنی ... که تنها ياد آنها را در دل بپرورانی ... نه ! تو برای انتظار نيستی ! تو خود ياسی که من از عطر تو تا ته کوچه باغ بهار ؛ آری ! کوچه باغ بهار زندگی می روم و پيچکی می شوم بر تن احساس تو ... تو حسرت نخور که من آمدم با بهانه ی پر کردن پروانه وار روزهای زندگی تو در ته کوچه باغ ... فقط مشکل اين است که کمی بيش نمانده تا

اشعار عاشقانه 5 (02)

عاشقي جرمه قشنگيست ولي هميشه محکوم مي شود!!!!! گله وگلايه اي نيست بي وفايي رسم عشقه...... عاشقا تنها مي مونن تنهاي مرام عشقه؟؟؟؟؟؟؟؟ شب بود وشمع بود ومن بودم وغم؟؟؟؟ شب رفت وشمع سوخت ومن ماندم وغم مثل هميشه

اشعار عاشقانه 5 (01 )

به کسی دل نبند !

هيچ وقت دل به كسي نبند...چون اين دنيا اينقدر كوچيكه كه توش 2 تا دل كنار هم جا نمي شن...!!ولي اگه دل بستي,هيچ وقت ازش جدا نشو ...!چون اين دنيا اينقدر بزرگه كه ديگه پيداش نمي كني...!!!!


ويليام شکسپير ميگه: کسي را که دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت

خدايا ! مگذار دعا کنم که مرا از دشواري ها و خطرهاي زندگي مصون داري ، بلکه دعا کنم تا در روياروئي با آنها بي باک و شجاع باشم . مگذار از تو بخواهم درد مرا تسکين دهي ! بلکه توان چيرگي بر آن را به من ببخشي

خداوندا ! دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال. يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتني خالي کن

خداوند به ما دو دست داده است، يکي براي گرفتن و ديگري براي دادن
،ما مخزن هايي نيستيم که براي ذخيره چيزها ساخته باشند
.ما کانال هايي هستيم براي تقسيم چيزها

بهترين دوست اون دوستي كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت
بنشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين
گفتگوي عمرت رو داشتي.

ما واقعاً تا چيزي را از دست نديم، قدرش را نمي‌دونيم،
ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره بدست
نياريم، نمي‌دونيم چيزي را از دست داديم.

اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه
اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته
باش، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه
و اگه اينطور نشد، خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده.

در يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در يك ساعت ميشه
كسي را دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر
طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد.

دنبال نگاه‌ها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال
دارايي نرو چون كم‌كم افول مي‌كنه دنبال كسي برو كه
باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز
تيره را روشن كرد. كسي را پيدا كن كه تو را شاد كنه.

دقايقي توي زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ
ميشه كه ميخواي اونو را از رويات بيرون بكشي و توي
دنياي واقعي بغلش كني.

رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري.
چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و يك
شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.

آرزو مي‌كنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش
باشي، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي، به اندازه
كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به
اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني.

هميشه خودتو جاي ديگران بگذار، اگر حس ميكني چيزي
ناراحتت ميكنه، احتمالاً ديگران را آزار ميده.

شادترين افراد لزوماً بهترين چيزها رو ندارن، اونا فقط
از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو ميبرن.

شادي براي اونايي كه گريه مي‌كنن و يا صدمه مي‌بينن
زنده است. براي اونايي كه دنبالش ميگردن و اونايي كه
امتحانش كردن. چون فقط اينها هستن كه اهميت ديگران رو
تو زندگيشون ميفهمن.

عشق با يك لبخند شروع ميشه، با يك بوسه رشد ميكنه و با
يك اشك تموم ميشه. روشنترين آينده هميشه روي گذشته
فراموش شده، شكل ميگيره. نميشه تا وقتي كه دردها و
رنجها را دور نريختي، توي زندگي به درستي پيش بري.

وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه مي‌كردي
و بقيه مي‌خنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي
رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.

لطفاً اين متن رو به اونايي كه براتون ارزش دارن
بفرستين. براي اونايي كه زندگي شما رو لمس كردن.
اونايي كه وقتي احتياج داشتين، باعث شدن بخندين.
اونايي كه باعث شدن وقتي ناراحت بودين، سمت روشن
واقعيتها رو ببينين. اونايي كه شما ميخوايد بدونن كه
شما قدر دوستي با اونا رو ميدونين. اگه اين كار را
نكنين، خوب براتون اتفاقي بدي نمي‌افته ولي تنها شانس
روشن كردن روز يك دوست با يك نامه رو از خودتون
گرفتين.