جام جهانی 2006 آلمان

سلام به تمامی دوستان محترم

شروع بازیهای جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان رو به تمامی علاقه مندان به فوتبال تبریک میگم .

و به امید پیروزی تیم ملی فوتبال کشور عزیزمان ایران

با تشکر             

میلاد کردستانیان       

اشعار عاشقانه 5 (20)

از دريا پرسيدن عشق چيست، گفت:خشكيدن...... از گل پرسيدن عشق چيست، گفت:پرپر شدن....... از زمين پرسيدن عشق چيست، گفت: لرزيدن......... از آسمون پرسيدن عشق چيست، گفت: باريدن.......... از انسان پرسيدن عشق چيست،ناگهان ندايي از درونش گفت:جدايي اگر آدمي زندگي را دوست داشت در آغاز تولد نمي گريست


اشعار عاشقانه 5 (19)

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش اگه تویی اونی که فقط دلم می خواد منو ببخش منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمارم منو ببخش اگه بهت خیلی می گم دوست دارم منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش اگه تویی اونی که فقط دلم می خواد منو ببخش عشق هر جا رو کند آنجا خوش است گر به دریا افکند دریا خوش است گر بسوزاند در آتش دلکش است ای خوشا آن دل که در این آتش است

میلاد کردستانیان

سلام به تمامی دوستان گرامی

باتشکر از شما دوست محترم که به این وبلاگ سر زدید

دوستان محترمی که قالب وبلاگ به صورتی معمولی براشون باز می شه لطف کنند و وبلاگ رو باز گذاری کنند  

(reflesh) یا اینکه کلید F5 رو فشار بدهند

با تشکر            

میلاد کردستانیان      

اشعار عاشقانه 5 (18)

منظومه بلند عشق

من زخم دلت بودم ، پوياي دلم گشتي
مرهم به دلت بستم ، غوغاي دلم گشتي
باران دلت بودم ، در كوه تنت پنهان
چون چشمه جوشان ، صحراي دلم گشتي
آنگه كه زدم پنجه ، برتار دلت اي دوست
موسيقي جانبخش ، روياي دلم گشتي
از شيشه بنا كردند ، بنيان دل تنگت
چون قصر بلورين ، دنياي دلم گشتي
چون شمع شدي سوزان ، برجان و دلم تابان
تا روشنك بزم ، شب هاي دلم گشتي
صورتگر نوپاي ، احوال رخت بودم
چون نقش چليپاي ، ديباي دلم گشتي
در مجمع دلداران ، مختار و رها بودم
چون سلسله مهري ، بر پاي دلم گشتي
آزاد و رها بودم ، در بند شدم اينك
شادم كه در اين محبس، ياراي دلم گشتي
مشتاق دلم بودي ، من باغ دلت گشتم
در كشتي بحر عشق ، سكان دلم گشتي
از هر نفست روحي ، از كالبدم خيزد
انفاس مسيحاي ، ايمان دلم گشتي
اسرار دل و جان چون شعر از نگهت ريزد
شيوايي هر شعر ، ديوان دلم گشتي
از نرمي و حسن و لطف، چون شاخ گلي بودي
تك شاخ گل سرخ ، گلدان دلم گشتي
اي شيفته جانان ، ديگر به چه مي تازي
اينك كه تو تك تاز ، ميدان دلم گشتي
رفتي و سبوي دل ، خالي ز شرابت شد
مي باز بر اين تشنه ، باران دلم گشتي
زين شرحه چه ها گويم ، اي شرح زبان من
آغاز دلم بودي پايان دلم گشتي
در تيرگي شامت ، شب تاب دلت بودم
چون ماه سپهر دل ، مهتاب دلم گشتي
گفتي كه مرا درياب ، اي تاب و توان دل
من تاب دلت گشتم ، بي تاب دلم گشتي
من فاتح دژهاي ، دل هاي كسان بودم
تو فاتح يكتاي ، ابواب دلم گشتي
آنگاه كه پيوستند ، جان من و تو در هم
آفاق دلت گشتم ، الهام دلم گشتي
گفتي كه برفت از دست ، آرام و قرار دل
آنگه كه شراب هجر ، ، در جام دلم گشتي
گفتم به نهان با تو ، از هجر چه مي گويي
اينك كه تو آغاز و ، فرجام دلم گشتي
گه گاه در انديشه ، رخسار تو مي ديدم
فرياد كه رخسار ، مادام دلم گشتي
ديگر مرو از پيشم ، مهمان دل ريشم
پيش آي كه چون شهدي ، در جام دلم گشتي

چون زمزمه اي گشتم ، كارام دلت باشم
آرام دلم بردي ، فرياد دلم گشتي
استاد بدم چندي ، در مكتب من بودي
اين رابطه وارون شد ، استاد دلم گشتي
اكنون كه بشد اينسان ، آباده ما ويران
در كوي پريشاني ، ميعاد دلم گشتي
گفتي كه به شب ها خواب ، از ديده گريزان شد
من خواب دلت گشتم ، بيدار دلم گشتي
گفتي كه دوائي كن زين زخم دل ما را
درمان دلت گشتم ، بيمار دلم گشتي
گفتم نفسم درماند ، آهسته نما اقدام
گفتي كه توئي راكب ، افسار دلم گشتي
از مهر چه مي خواهي ، اي تشنه اين چشمه 


اشعار عاشقانه 5 (17)

زندگی وابستگی متقابل است. هیچکس مستقل نیست. حتی برای لحظه‌ای نمی‌توانیم تنها زندگی کنیم. به حمایت تمام هستی نیازمندیم، هر آن دم است و بازدم. نه این یک پیوند نیست، این وابستگی متقابل محض است. تا می‌توانیم از اسم‌ها حذر کنیم، اینکار در زبان امکان‌پذیر نیست، ولی در عرصه زندگی می‌توانیم، چه زندگی خود یک فعل است. زندگی یک اسم نیست، واقعاً "زندگی کردن" است و نه "زندگی". عشق نیست، عشق ورزیدن است. پیوند نیست، پیوند یافتن است. ترانه نیست، ترانه خواندن است. رقص نیست، رقصیدن است.

 

HydroForum® Group

اشعار عاشقانه 5 (16)

در میان گلها

می گذرم تنها    از میان گلها   گه به گلستانها   گه به کوه و صحرا

تازه گلی سر راهم    گیرد و با من و گوید    محرم راز تو کو

خار رهی به تمنا    دامن من بگرفته    کان گل ناز تو کو

راز عشق مرا    گل در گوش صبا    گفت و غمم بفزود

آنکه در همه جا    راز درد مرا    قصه عشق تو بود

چون به حسن آسمانی از مهی برتر

 شعله عشق من از گردون برآرد سر

در گلستان هم که تنها می روم من اگر

تازه گلی سر راهم    گیرد و با من و گوید    محرم راز تو کو

خار رهی به تمنا    دامن من بگرفته    کان گل ناز تو کو

می گذرم تنها    از میان گلها   گه به گلستانها   گه به کوه و صحرا

تازه گلی سر راهم    گیرد و با من و گوید    محرم راز تو کو

خار رهی به تمنا    دامن من بگرفته    کان گل ناز تو کو

 

از بیژن ترقی

اشعار عاشقانه 5 (15)

گفتم غم تو دارم

 

گفتم غم تو دارم

 گفتا غمت سرآید

گفتم که ماه من شو

 گفتا اگر برآید

گفتم ز مهربانان مهر و وفا بیاموز

گفتا ز ماهرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن گو بنده پرور آید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآید

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید

اشعار عاشقانه 5 (14)

شبگرد

من مستم و مدهوشم       شبگرد قدح نوشم

از طایفه بی خبرانم       دیوانه با نام و نشانم

من قصه نمی دانم       افسانه نمی خواهم

دردی کش میخانه عشقم      سر حلقه صاحب نظرانم

مرا می ز جام وفا باید ای می فروشان

مرا خانه میخانه ها باید ای باده نوشان

من از آنچه رسوا کند نام عاشق نترسم

از آن می که آتش زند کام عاشق نترسم

بیا ای عشق افسونگر     فراموشم نکن دیگر

تویی روان من     شور جان من    امید من

در جهان من به زندگانی     تویی که جاودانی

 

از رحیم معینی کرمانشاهی

اشعار عاشقانه 5 (13)

دست ها

از دل و ديده گرامي تر آيا هست؟

ز دل و ديده  گرامي  تر دست

زين همه گوهر پيدا  و نهان در تن و جان

بي  گمان  دست  گرانقدرتر است

 

هر چه حاصل كني از دنيا دستاورد است

هر چه اسباب  جهان باشد در  روي زمين

دست دارد همه را زير نگين

 سلطنت را كه شنيدست چنين

 

شرف دست همين  بس كه نوشتن با اوست

خوشترين نامه دلبستگي  من با اوست

 

در فروبسته ترين دشواري

در گرانبارترين نوميدي

بارها بر سر خود بانگ زدم

هيچت ار نيست مخور خون جگر

دست كه هست

 

بيستون را ياد آر

دستهايت را بسپار به كار

كوه را چون پر كاه از سر راهت بردار

 

وه چه نيروي شگفت انگيزيست

دستهايي  كه به هم پيوسته است

به يقين هر كه به هر جاي  در افتد از پاي

دستهايش بسته است

 

دست در دست كسي يعني پيوند دو جان

دست در دست كسي يعني پيمان دو عشق

دست در دست  كسي داري  اگر

داني و دست چه سخنها كه بيان مي كند از  دوست به دوست

 

لحظه اي چند كه از دست طبيب  گرمي  مهر به پيشاني بيمار رسد

نوشداروي شفا بخش تر از داروي  اوست

 

چون به رقص آيي و سرمست برافشاني  دست

پرچم شادي و شوق است كه افراشته اي

 

لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست

 

دست گنجينه مهر و هنر است

خواه بر پرده ساز

خواه بر گردن يار

خواه  بر چهره نقش

خواه بر دنده  چرخ

خواه بر دسته  داس

خواه بر ياري  نا بينايي

خواه در ساختن فردايي

 

آنچه آتش بر دلم مي زند اينك هر دم

سرتوشت بشر است

داده با تلخي غمهاي دگر دست به هم

بار اين  درد و دريغ است كه ما

تيرهامان به هدف نيك رسيده است

ولي دستهامان نرسيده است به هم

 

از  فريدون مشيري

 

اشعار عاشقانه 5 (12)

Solitude can be full of blessing,

because in the silence of the inner being, one finds God.

تنهایی سرشار از موهبت است، زیرا در سکوت درون، خدا را خواهی یافت.

اشعار عاشقانه 5 (11)

یاران

از نگاه یاران به یاران ندا می رسد

دوره ی رهایی رهایی فرا می رسد

این شب پریشان پریشان سحر می شود

روز نو گل افشان گل افشان به ما می رسد

بخت آن ندارم که یارم کند یاد من

حال من که گوید که گوید به صیاد من

گر چه شد به نیزار گرفتار به بیداد او

عاقبت رسد عشق رسد عشق رسد عشق به فریاد من

ساقیا کجایی کجایی که در آتشم

وز غمش ندانی ندانی چه ها می کشم

ساقی از در و بام در و بام بلا می رسد

بر دلم از این عشق از این عشق چه ها می رسد

از فریدون همراه

اشعار عاشقانه 5 (10)

همیشه پسرها دوست دارن که اولین عشق یه دختر باشن اما دختر ها دوست دارن آخرین عشق پسرها باشند