جام جهانی 2006 آلمان
شروع بازیهای جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان رو به تمامی علاقه مندان به فوتبال تبریک میگم .
و به امید پیروزی تیم ملی فوتبال کشور عزیزمان ایران
با تشکر
میلاد کردستانیان
شروع بازیهای جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان رو به تمامی علاقه مندان به فوتبال تبریک میگم .
و به امید پیروزی تیم ملی فوتبال کشور عزیزمان ایران
با تشکر
میلاد کردستانیان
سلام به تمامی دوستان گرامی
باتشکر از شما دوست محترم که به این وبلاگ سر زدید
دوستان محترمی که قالب وبلاگ به صورتی معمولی براشون باز می شه لطف کنند و وبلاگ رو باز گذاری کنند
(reflesh) یا اینکه کلید F5 رو فشار بدهند
با تشکر
میلاد کردستانیان

زندگی وابستگی متقابل است. هیچکس مستقل نیست. حتی برای لحظهای نمیتوانیم تنها زندگی کنیم. به حمایت تمام هستی نیازمندیم، هر آن دم است و بازدم. نه این یک پیوند نیست، این وابستگی متقابل محض است. تا میتوانیم از اسمها حذر کنیم، اینکار در زبان امکانپذیر نیست، ولی در عرصه زندگی میتوانیم، چه زندگی خود یک فعل است. زندگی یک اسم نیست، واقعاً "زندگی کردن" است و نه "زندگی". عشق نیست، عشق ورزیدن است. پیوند نیست، پیوند یافتن است. ترانه نیست، ترانه خواندن است. رقص نیست، رقصیدن است.

در میان گلها
می گذرم تنها از میان گلها گه به گلستانها گه به کوه و صحرا
تازه گلی سر راهم گیرد و با من و گوید محرم راز تو کو
خار رهی به تمنا دامن من بگرفته کان گل ناز تو کو
راز عشق مرا گل در گوش صبا گفت و غمم بفزود
آنکه در همه جا راز درد مرا قصه عشق تو بود
چون به حسن آسمانی از مهی برتر
شعله عشق من از گردون برآرد سر
در گلستان هم که تنها می روم من اگر
تازه گلی سر راهم گیرد و با من و گوید محرم راز تو کو
خار رهی به تمنا دامن من بگرفته کان گل ناز تو کو
می گذرم تنها از میان گلها گه به گلستانها گه به کوه و صحرا
تازه گلی سر راهم گیرد و با من و گوید محرم راز تو کو
خار رهی به تمنا دامن من بگرفته کان گل ناز تو کو
از بیژن ترقی
گفتم غم تو دارم
گفتم غم تو دارم
گفتا غمت سرآید
گفتم که ماه من شو
گفتا اگر برآید
گفتم ز مهربانان مهر و وفا بیاموز
گفتا ز ماهرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن گو بنده پرور آید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآید
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید
شبگرد
من مستم و مدهوشم شبگرد قدح نوشم
از طایفه بی خبرانم دیوانه با نام و نشانم
من قصه نمی دانم افسانه نمی خواهم
دردی کش میخانه عشقم سر حلقه صاحب نظرانم
مرا می ز جام وفا باید ای می فروشان
مرا خانه میخانه ها باید ای باده نوشان
من از آنچه رسوا کند نام عاشق نترسم
از آن می که آتش زند کام عاشق نترسم
بیا ای عشق افسونگر فراموشم نکن دیگر
تویی روان من شور جان من امید من
در جهان من به زندگانی تویی که جاودانی
از رحیم معینی کرمانشاهی
دست ها
از دل و ديده گرامي تر آيا هست؟
ز دل و ديده گرامي تر دست
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان
بي گمان دست گرانقدرتر است
هر چه حاصل كني از دنيا دستاورد است
هر چه اسباب جهان باشد در روي زمين
دست دارد همه را زير نگين
سلطنت را كه شنيدست چنين
شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست
خوشترين نامه دلبستگي من با اوست
در فروبسته ترين دشواري
در گرانبارترين نوميدي
بارها بر سر خود بانگ زدم
هيچت ار نيست مخور خون جگر
دست كه هست
بيستون را ياد آر
دستهايت را بسپار به كار
كوه را چون پر كاه از سر راهت بردار
وه چه نيروي شگفت انگيزيست
دستهايي كه به هم پيوسته است
به يقين هر كه به هر جاي در افتد از پاي
دستهايش بسته است
دست در دست كسي يعني پيوند دو جان
دست در دست كسي يعني پيمان دو عشق
دست در دست كسي داري اگر
داني و دست چه سخنها كه بيان مي كند از دوست به دوست
لحظه اي چند كه از دست طبيب گرمي مهر به پيشاني بيمار رسد
نوشداروي شفا بخش تر از داروي اوست
چون به رقص آيي و سرمست برافشاني دست
پرچم شادي و شوق است كه افراشته اي
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست
دست گنجينه مهر و هنر است
خواه بر پرده ساز
خواه بر گردن يار
خواه بر چهره نقش
خواه بر دنده چرخ
خواه بر دسته داس
خواه بر ياري نا بينايي
خواه در ساختن فردايي
آنچه آتش بر دلم مي زند اينك هر دم
سرتوشت بشر است
داده با تلخي غمهاي دگر دست به هم
بار اين درد و دريغ است كه ما
تيرهامان به هدف نيك رسيده است
ولي دستهامان نرسيده است به هم
از فريدون مشيري



Solitude can be full of blessing,
because in the silence of the inner being, one finds God.
تنهایی سرشار از موهبت است، زیرا در سکوت درون، خدا را خواهی یافت.
یاران
از نگاه یاران به یاران ندا می رسد
دوره ی رهایی رهایی فرا می رسد
این شب پریشان پریشان سحر می شود
روز نو گل افشان گل افشان به ما می رسد
بخت آن ندارم که یارم کند یاد من
حال من که گوید که گوید به صیاد من
گر چه شد به نیزار گرفتار به بیداد او
عاقبت رسد عشق رسد عشق رسد عشق به فریاد من
ساقیا کجایی کجایی که در آتشم
وز غمش ندانی ندانی چه ها می کشم
ساقی از در و بام در و بام بلا می رسد
بر دلم از این عشق از این عشق چه ها می رسد
از فریدون همراه
همیشه پسرها دوست دارن که اولین عشق یه دختر باشن اما دختر ها دوست دارن آخرین عشق پسرها باشند