اشعار عاشقانه 6 (30)

سازنده ترین کلمه" گذشت" است... آن را تمرین کن
پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.
عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه.
بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...از بین ببرش.
سرکش ترین کلمه" هوس" است...بآ آن بازی نکن.
خود خواهانه ترین کلمه" من" است...از ان حذر کن.
ناپایدارترین کلمه "خشم" است...ان را فرو ببر.
بازدارترین کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن.
با نشاط ترین کلمه "کار"است... به آن بپرداز.
پوچ ترین کلمه "طمع"است... آن را بکش.
سازنده ترین کلمه "صبر"است... برای داشتنش دعا کن.
روشن ترین کلمه "امید" است... به آن امیدوار باش.

ضعیف ترین کلمه "حسرت"است... آن را نخور.
تواناترین کلمه "دانش"است... آن را فراگیر.
محکم ترین کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش.
سمی ترین کلمه "غرور"است... بشکنش.
سست ترین کلمه "شانس"است... به امید آن نباش.
شایع ترین کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو.
لطیف ترین کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن.
حسرت انگیز ترین کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگیر.
ضروری ترین کلمه "تفاهم"است... آن را ایجاد کن.
سالم ترین کلمه "سلامتی"است... به آن اهمیت بده.
اصلی ترین کلمه "اطمینان"است... به آن اعتماد کن.
بی احساس ترین کلمه "بی تفاوتی"است... مراقب آن باش.
دوستانه ترین کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن.
زیباترین کلمه "راستی"است... با ان روراست باش.
زشت ترین کلمه "دورویی"است... یک رنگ باش.
ویرانگرترین کلمه "تمسخر"است... دوست داری با تو چنین کنند؟
موقرترین کلمه "احترام"است... برایش ارزش قایل شو.
آرام ترین کلمه "آرامش"است... به آن برس.
عاقلانه ترین کلمه "احتیاط"است... حواست را جمع کن.
دست و پاگیرترین کلمه "محدودیت"است... اجازه نده مانع پیشرفتت بشود.
سخت ترین کلمه "غیرممکن"است... وجود ندارد.
مخرب ترین کلمه "شتابزدگی"است...مواظب پلهای پشت سرت باش.
تاریک ترین کلمه "نادانی"است...آن را با نور علم روشن کن.
کشنده ترین کلمه "اضطراب"است...آن را نادیده بگیر.
صبورترین کلمه "انتظار"است... منتظرش باش.
بی ارزش ترین کلمه "انتقام"است... بگذاروبگذر.
ارزشمندترین کلمه "بخشش"است... سعی خود را بکن.
قشنگ ترین کلمه "خوشروئی"آست... راز زیبائی در آن نهفته است.
تمیزترین کلمه "پاکیزگی"است... اصلا سخت نیست.
رساترین کلمه "وفاداری"است... سر عهدت بمان.
تنهاترین کلمه "گوشه گیری"است...بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده.
محرک ترین کلمه "هدفمندی"است... زندگی بدون هدف روی آب است.
.... و هدفمندترین کلمه "موفقیت"است... پس پیش به سوی آن

اشعار عاشقانه 6 (29)

وصيت عشق
                                               
تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي
آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد
اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند
ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد
وصييت من را در اين دفتر عشق
آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته
نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند
آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك
نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد
آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد
آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد
رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد
آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس
آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد
آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد
و با عشق نيز از اين دنيا برويد
 

ایام هفته یه زن و شوهر

شنبه

مرد : عزیزم امروز ناهار چی داریم ؟

زن : ببین عزیزم ٬ امروز قراره من و زری با هم بریم (فال قهوه روسی یخ زده ) بگیریم . مگن خیلی جالبه همه چی رو درست می گه . به خواهر زری گفته (دوس پسرت برات یه انگشتر بززززرگ می خره ) خیلی جالبه نه عزیزم ؟ در هر صورت ممکنه که دیر بشه سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیا .

یکشنبه

مرد : عزیزم ٬ امروز ناهار چی داریم ؟

زن : ببین عزیزم ٬ امروز قراره من و زری بریم کلاس ( روشهای خوداتکایی بر اعتماد به نفس ) ثبت نام کنیم . هم خیلی جالبه و هم اثرات خیلی خوبی در زندگی زناشویی داره . احتمالا تا بر گردم دیر شده سر راه یه چیزی از بیرون بگیر و بیا .

دوشنبه

مرد : عزیزم ٬ امروز ناهار چی داریم ؟

زن : ببین عزیزم ٬ امروز قراره من و زری با هم بریم (شو)ی (ظروف عتیقه) . میگن خیلی جالبه . ممکنه طول بکشه ٬ سر راه یه چیزی از بیرون بگیر و بیا .

سه شنبه

مرد : عزیزم امروز ناهار چی داریم ؟

زن : ببین عزیزم ٬ امروز قراره من و زری با هم بریم برای لباس مامانم که برای عروسی خواهر زری می خواد بدوزه دکمه انتخاب کنبم . تو که می دونی فامیل مامانمینا (؟) چه قدر روی دکمه لباس حساس هستند . ممکنه طول بکشه سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار .

چهار شنبه

مرد : عزیزم امروز ناهار چی داریم ؟

زن : ببین عزیزم ٬ امروز قراره من و زری بریم برای کلاسهای (بدنسازی) (آموزش ترومپت) ثبت نام کنیم . همسایه زری رفته ٬ میگه که خیلی جالبه . ترومپت هم که می گن خیلی کلاس داره ٬ مگه نه ؟ ممکنه طول بکشه سر راه یه چیزی بگیر و بیا .

پنج شنبه

مرد : عزیزم امروز ناهار چی داریم ؟

زن : ببین عزیزم ٬ امروز قراره من و زری بریم خونه همسایه خاله زری که تازه از کانادا اومده . می خوام شرایط اقامت را ازش بپرسم . من واقعا از این زندگی خسته شدم . چیه همش مثل زندانی ها کنج خونه ! به هر حال چون ممکنه طول بکشه ٬ سر راه یه چیزی بگیر و بیا .

جمعه

مرد : عزیزم ٬ امروز ناهار چی داریم ؟

زن : ببینم ٬ تو واقعا خجالت نمی کشی ؟ یعنی یه روز تعطیل هم حق استراحت ندارم ؟ واقعا نمی دونم به شما مردای ایرونی چی باید گفت ؟ نه واقعا این خیلی توقع بزرگیه که انتظار داشته باشم هفته ای یه بار فقط هفته ای یه بار شوهرم منو برای ناهار ببره بیرون ؟

خوب اینه زندگی زناشویی

خیلی جالبه تو ایام هفته زن حرفاشو با مهربانی و سیاست میزنه

پیشنهاد میکنم یه بار دیگه مطلب رو با دقت بخونید و به اون جاهایی که زیرش خط کشیده شده توجه کنید

ببینید این پسرا به چه صورت و با چه حرفایی باید خر بشن واقعا خنده داره

۱ در طول هفته به غیر از جمعه کالمه عزیزم و خیلی جالبه نقش میزنه

۲ اخ اخ خدا به داد دامادا برسه واقعا مادر زن ترس داره میبینیم که روز سه شنبه هم زن شوهرش رو از مادر و خانواده مامانش میترسونه

واقعا برای خودمون متاسفم

نمی دونم اما می دونم عاقبت منم به این شبیه 

به این دلیل که غذا گیر نمی اد اما دیگه خر هم نمی کنه  

اشعار عاشقانه 6 (28)

اسپانيايي ها ميگن :عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدائي بلند تر است ! اتاليا ئي ها ميگن: عشق يعني ترس از دست دادن تو ! ايراني ها ميگن : عشق سو ء تفاهمي است بين دو احمق که با يک ببخشيد تمام ميشود

اشعار عاشقانه 6 (27)

اشعار عاشقانه 6 (26)

اشعار عاشقانه 6 (25)

اشعار عاشقانه 6 (24)

بايك قلب شكسته از تهمت

اشعار عاشقانه 6 (23)

اشعار عاشقانه 6 (22)

اشعار عاشقانه 6 (21)

اشعار عاشقانه 6 (20)

کنکور سال 1385

سلام به تموم دوستای گلم

امیدوارم که حال همتون خوب باشه

بچه ها من فردا کنکور دارم

نمی دونین از دیروز تا حالا که کارت ورود به جلسه رو گرفتم چه قدر استرس دارم

خدا کنه قبول بشم چون تمام زندگیم به دانشگاه وابسطه هستش

خوب راستی از همتون عذر می خوام چون خیلی وقته که آپ نکردم و به دوستان هم سر نزدم

برام دعا کنین که کنکور خوبی رو بدم و قبول بشم

روز مادر مبارک

عشقت نه سرسریست که از سر بدر شود
مهرت نه عارض است که جای دگر شود
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم
با شیر اندرون شد و با جان بدر شود
 
 
روز مادر مبارک باد

روز مادر مبارک

مادر بزرگ
 
اون مثل فرشته ها بود
چشمۀ عشق و صفا بود
با نگاه مهربونش
آیت پاک خدا بود
قصه هاش قصۀ بودن
قصۀ خاطره ها بود
قلب پاک و روشن او
جلوۀ آینه ها بود
 
مادر بزرگ مادر بزرگ
بگو کجایی
مادر بزرگ مادر بزرگ
پیش خدایی
 
یادمه از لب تو چه ها شنیدم
قصه ها به پاکی دریا شنیدم
چشم تو خورشید آسمون من بود
دل تو گرمی آشیون من بود
اون شبای پرستاره
بی تو جلوه ای نداره
 
مادر بزرگ مادر بزرگ
بگو کجایی
مادر بزرگ مادر بزرگ
پیش خدایی
 
موهای سپید و نازت
مثل بخت من پر از خواب
خنده روی لب نازنین تو
خندۀ مهتاب
اون شبای پرستاره
بی تو جلوه ای نداره
 
مادر بزرگ مادر بزرگ
بگو کجایی
مادر بزرگ مادر بزرگ
پیش خدایی
 
از عمرانی
 

روز مادر مبارک

به منظومه ایلیاتی مادرم
 
با خش خش پولک و خلخال، خرامان خرامان
از راه چشمه باز می آیی در زیر باران
با مَشک کوچکی از پوست آهو
با آن نگاه دلکش کوتاه
!رنگین کمان حیرت و جادو
 
!من با اشاره آشنا نیستم بانو
!غزال دامن دالاهو
این گونه آهوانه نگاه وحشیت را در نگاه مات من مدوز
من یک دهاتی ساده ام هنوز
این حجب ناگزیر که در چشم من موج میزند
میراث دیر باز اساطیری من است
 
!بالا بلند
!معشوق باستانی من
!پوشیده در حریری از جنس چمن
وقتی از آن سوی تپۀ ماهور
دهقان خسته ای اندوه خویش را
:در نگاه گرم نی لبکی می دمد
«عشقت نه سرسریست که از سر به در شود»
:و بانگ گرم حنجره ای دیگر از روبروی غار حلاجان
«مهرت نه عارض است که جای دگر شود»
در شرشر دمادم اشک
:کوه از طنین بانگ من آکنده می شود
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم»
«با شیر اندرون شد و با جان بدر شود
 
،این آغل، این مراتع تر، این چادر
،این کپر، این گله های شاد رها
این گیوه، این عصا
همه ارث منند
حتی گلهای سرخ پیرهن تو هم
 زخمهای کهنۀ منند که تازه مانده اند
 
جایی هنوز از رد پایت
بر برفهای کوه باقی مانده است
تا من به رهنمایی جای قدمهات
از صخره های سنگی بانکول
تا چشمه های روشن مانشت
- پیاده بیایم -
بی آنکه در تهاجم باد
و یا در ازدحام درخت
گم شوم
 
!ای سایۀ روشن نامرئی دور
!ای بازی همیشۀ ابر و نور
پلک می بندم و طلوع می کنی
نگاه می کنم و راز می شوی
پا می شوم و گمت می کنم
به خواب می روم و آغاز می شوی
 
!ای خلاصۀ باران و آفتاب
من تشنه مانده ام بر من ببار
من یخ زده ام بر من بتاب
 
!داستانی
اهل کدام قرن تاریخی؟
اهل کدام قریۀ باستانی؟
که در حراج عصمت این عصر
این گونه بکر و اصیل مانده ای؟
 
!شهزادۀ ستاره و الماس پوش من
آیا دوباره باز به خوابم می آیی
با سبزه زار خیس همان پیرهن؟
و باز هم ظریف و خرامان خرامان
با خش خش پولک و خلخال
به آستان دهکده می رسی
در زیر باران
و از فراز تپۀ پاشا
در التهاب گرم تماشا
.مردمک های من ذوب می شوند
 
از بهروز یاسمی
 
 
ماهور: نام تپۀ بلندی در شمال غربی ایوان غرب در دامنۀ کوه بانکول
غار حلاجان: نام غاری در کوه بانکول
مانشت: یکی از ارتفاعات بلند ابلام
بانکول: رشته کوه بلندی در شمال ایوان غرب که تا غرب ایلام امتداد دارد
تپۀ پاشا: نام تپۀ گرد و گنبد مانندی در حوالی روستای شاله شوری
دالاهو: نام کوه معروفی در ایلام است
خلخال: حلقۀ فلزی که زنان روستا به پا می بندند

روز مادر مبارک

چهره ها با اشک زيبا مي شود  /  عشق با تفسير معنا مي شود
عشق يعني دل سپردن در الست  /  از مي وصل الهي مست مست
عشق يعني ذکر ناموس خدا  /  يا علي گفتن به زير دست وپا
عشق يعني جلوهء صبر خدا  /  شرم عيوب نبي از مرتضي
عشق بر دلها شهامت مي دهد  /  عشق بر غمها حلاوت مي دهد
عشق بر دلداده سامان مي دهد  /  عاشق جان داده را جان مي دهد
عشق باعث شد که دل سامان گرفت  /  پشت درب خانه زهرا جان گرفت

عشق يعني انقلاب فاطمه  /  از کبودي چشم خواب فاطمه

روز مادر مبارک

عشق يعني عشق ناب فاطمه  /  بيت الاحزان خراب فاطمه

عشق يعني صحبت بي واهمه  /  حيدر در بند پيش فاطمه

آن که خود مرد دلير جنگ بود  /  دستگير فرقه اي صد رنگ بود

عشق يعني غسل زير پيروهن  /  دست بيرون کردن از زير کفن

عشق يعني صبر در هنگام خشم  /  عشق يعني جاي سيلي روي چشم

عشق يعني قلب چون آينه اي  /  جاي ميخ در به رو ي سينه اي

عشق يعني انتظار منتظر  /  سينه اي مجروح از مسمار در

عشق يعني گريه هاي حيدري  /  دختري دنبال نعش مادري

عشق يعني طاعت جان آفرين  /  ردّ خون سينه بر روي زمين

اشعار عاشقانه 6(19)

امشب تمام خويش را از غصه پرپر ميكنم گلدان زرد ياد را با تو معطر ميكنم تو رفته اي و رفتنت يك اتفاق ساده نيست ناچار اين پرواز را اين بار باور ميكنم يك عهد بستم با خودم وقتي بيايي پيش من يه احترام رجعتت من ناز كمتر مي كنم يك شب اگر گفتي برو ديگر ز دستت خسته ام آن شب براي خلوتت يك فكر ديگر ميكنم صحن نگاهت را به روي اشتياقم باز كن من هم ضريح عشق را غرق كبوتر ميكنم شعريست باغ چشم تو غرق سكوت و آرزو يك روز من اين شعر را تا آخر از بر ميكنم


اشعار عاشقانه 6(18)

امشب تمام خويش را از غصه پرپر ميكنم گلدان زرد ياد را با تو معطر ميكنم تو رفته اي و رفتنت يك اتفاق ساده نيست ناچار اين پرواز را اين بار باور ميكنم يك عهد بستم با خودم وقتي بيايي پيش من يه احترام رجعتت من ناز كمتر مي كنم يك شب اگر گفتي برو ديگر ز دستت خسته ام آن شب براي خلوتت يك فكر ديگر ميكنم صحن نگاهت را به روي اشتياقم باز كن من هم ضريح عشق را غرق كبوتر ميكنم شعريست باغ چشم تو غرق سكوت و آرزو يك روز من اين شعر را تا آخر از بر ميكنم

اشعار عاشقانه 6(17)

غزل دلتنگی

 

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

 

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

 

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است

تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

 

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

 

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

 

از قیصر امین پور

اشعار عاشقانه 6(16)

 

تقدیم به .......

تقدیم به کسی که یه زمانی عاشقش بودم

اشعار عاشقانه 6(15)

 

HydroForum® Group

 

 

ملیحه

سلام آقا یه  شعر خیلی زیبا خوندم دلم نیومد که شما نخونیدش

شما چون مال یکی از وبلاگ نویسای گل بود و من اجازه کپی برداشتن ازش رو نداشتم می خوام آدرس خود وبلاگ رو بهتون بدم

شما میتونید برای دیدن وبلاگ در قسمت لینک دوستان وبلاگ ملیحه جان رو انتخاب کنید

و یا به آدرس زیر مراجعه کنید

http://loverdove.blogfa.com/

اشعار عاشقانه 6(14)

در زمانهای بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود .
فضيلت ها وتباهی ها در همه جا شناور بودند .
آنها از بيکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضايل و تباهی ها دورهم جمع شدند، خسته تر و کسل تراز هميشه !!
ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت :بياييد يه بازی کنيم مثلآ قايم باشک.
همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگی فوراً فرياد زد من چشم ميگذارم من چشم ميگذارم.
واز آنجايی که هيچ کس نمی خواست به دنبال ديوانگی بگرده همه قبول کردند او چشم بگذارد وبه دنبال آنها بگردد.
ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد 1...2...3
همه رفتند تا جايی پنهان شوند.
لطافت ,خود را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت ,داخل انبوهی از زباله پنهان شد.
اصالت ,در ميان ابرها مخفی شد.
هوس ,به مرکز زمين رفت.
طمع ,داخل کيسه ای که خودش دوخته بود رفت .
و ديوانگی مشغول شمردن بود, 79...80...81...
همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصميم بگيرد.
در همين حال ديوانگی به پايان شمارش ميرسيد .95... 96... 97...
هنگامی که ديوانگی به 100 رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد.
ديوانگی فرياد زد دارم ميام و اولين کسی که پيدا کرد تنبلی بود وسپس لطافت را يافت
که به شاخ ماه آويزان بود.
دروغ ته درياچه ,هوس در مرکز زمين ,يکی يکی همه را پيدا کرد به جزعشق .
او از يافتن عشق نااميد شده بود.
حسادت درگوشهايش زمزمه کرد :تو فقط بايدعشق را پيدا کنی واوپشت بوته گل رزاست.
ديوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت وهيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو کرد
ودوباره ودوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد ,عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود از ميان انگشتانش قطرات خون جاری بود.
شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جايی را ببيند.
او کور شده بود.
ديوانگی گفت: ای وای من چه کردم من چه کردم, چگونه ميتوانم تورا درمان کنم؟
عشق پاسخ داد: تو نمی توانی مرادرمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی , راهنمای من شو.
  
و اينگونه بود که عشق کور شد و ديوانگی همواره همراه اون.

اشعار عاشقانه 6(13)

آقا جون یاد قدیما افتادم

یادم میاد بچه که بودم فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمارم نهایت هر چیزی برام همین ۱۰ تا بود یعنی اصلا بالاتر از اون وجود نداشت . مثلا از بابام بستنی که می خواستم میگمفت بابا برام ۱۰ تا بستنی بخر . ازم می پرسیدن چند تا مامانت رو دوست داری جواب می دادم  ۱۰ تا.خلاصه مطلب اینکه ته این دنیای بزرگ برای من همین ۱۰ تا بود و برام هم خیلی عزیز بود خیلی قشنگ بود اما حالا دیگه خدایش نمی دونم ته دنیا چقدره ؟ نهایت دوست داشتن چند تاست ؟ چقدر به یکی علاقه دارم ؟ تازه یه چیز دیگه هم فهمیدم که انگار خیلی هم حریص شدم راستشو بخوای دیگه ۱۰ تا بستنی کفافمو نمی ده ( با ۱۰ تا بستنی هم راضی نمی شم ) .

حالا میخوام بگم   می خوام بگم دوست دارم اما چون الان دیگه برام نهایتی وجود نداره و نمی تونم مقدار بگم بهت میگم عزیزم ..... (این قدر ازم نپرس چند تا دوسم داری ) خیلی دوست دارم میتونی بگی چند تا ؟؟؟؟؟؟           

به اندازه همون ۱۰ تای بچگی دوست دارم

اشعار عاشقانه 6(12)

نيروی عشق

روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند

خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا

 اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين

 جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد.

تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش

 كردند.همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار

 قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند.

در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره

 شدكه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار

 بر قايقش شود.

عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.

آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!!

قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا

 زیر گردن در آب فرو رفته بود.

او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.

اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من

 كمك كن ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.

عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟

غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.

عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده

اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم

احتياج به كمك دارم.

در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.

از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!

سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند

 تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد

عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده

ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران ن! باش تو را نجات خواهم داد.

عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.

پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت

آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب

 بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند عشق برخواست به دانائي سلام

 كرد واز او تشكر كرد.

دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه

 قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بياید تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت

 چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟

هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست تو لايق فرماندهي تمام

احساسها هستي. عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي

قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟ دانائي گفت كه او زمان بود.

عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!

دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق

 را درك كند.

اشعار عاشقانه 6(11)

عشق یعنی چه؟

مدت هاست که سوالی در گوشه ذهنم جا خوش کرده و

می خواهم آن سوال را از تو بپرسم.

می دانی عشق يعنی چه؟و اصلا می دانی کلمه عشق از کجا آمده؟

 عشق از کلمه عشقه گرفته شده وعشقه گياهی است در هند که اگر بر

 هر گياهی حتی بر درختی  تنومند بپيچد،آن را از پای در خواهد آورد. 

   و امروز من آن درختی هستم که عشق تو پيچک وار گردش پيچيده

و در تمام وجود او ريشه دوانده و يقين دارم که روزی او را از پای در

 خواهد آورد.

و امروز وصيت می کنم که بعد از مرگم چشمانم را باز بگذارند و مرا

 در کفن سياهی بپيچند.

و تواما بعد از مرگم به ديدارم بيا تا با ديدن چشمان بازم دريابی که

 چشم  انتظار تو از دنيا رفته ام، وبا  ديدن رنگ سياه کفنم بدانی که

 هر چه سياهی و تباهی بوده کشيده ام.

 و بعد از مرگم سينه ام را بشکاف و  قلبم را بيرون بياور تا آن خانه

 را که از عشق برايت بناکرده بودم و گرداگردش حصاری از محبت

 کشيده بودم، ببينی و اگر  آن حصار را شکسته يافتی

 تعجب نکن و بدان که تو به دست خود آن را شکستي.وقلبم را با

 دستانت لمس کن تا بدانی که حتی بعد از مرگم نيز از شوق نوازش

 دستانت می تپد  و اگر قلبم را گرم يافتی بدان که از عشق تو

گرما می گيرد.

و دستم را در ميان دستانت بگير تا سردی آن را خوب حس کنی.و

 مپندار که بعد از مرگم ريشه های عشق تو در وجودم خواهد خشکيد.

 و  پس از آنکه مرا دردل خروارها خاک سياه مدفون ساختی، بر

 سنگ مزارم بنويس: 

زير اين سنگ کبود

در دل خاک سياه  

می درخشد دو نگاه 

که به ناکامی از اين محنت گاه 

کرده افسانه هستی کوتاه

اشعار عاشقانه 6(10)

سلام به نموم برو بچ با حال

آقا هر کی میخواد در مورد روز ولنتاین و روابط بین ئختر و پسر و چگونگی به وجود آمدن عشق بدونه بر روی ادامه مطلب کیلیک کنه

فقط نظر یادتون نره

ادامه نوشته

اشعار عاشقانه 6(09)

مشکلی نیست که عشق ناتوان از غلبه بر آن باشد

دردی نیست که عشق ناتوان از درمان آن باشد

دری نیست که عشق ناتوان از گشودن آن باشد

رودی نیست که عشق ناتوان از برپایی پل بر آن باشد

دیواری نیست که عشق ناتوان از فروریختن آن باشد

گناهی نیست که عشق ناتوان از شستن آن باشد

مهم نیست غم تا کجا ریشه دوانده

تا کجا افق تیره و تار می نماید

گره زندگی تا کجا کور است  بهم پیچیده

اشتباه تا کجا بزرگ می نماید

درک کافی از عشق نوشداروی تمام اینهاست

اگر بتوانی چنانکه باید عشق بورزی

شادترین و توا ناترین موجود در جهان خواهی بود .

 

        

                                  There is no difficulty that enough LOVE

Will not conquer , No disease that enough love

Will not heal , No door that enough love

Will not open , No gulf that enough love

Will not bridge , No wall that enough love

Will not throw down , No sin that enough love

Will not redeem . . .

It makes no difference how deeply seated may be the trouble ,

How hopeless the outlook,

How muddled the tangle,

How great the mistake,…

A sufficient realizationof love will dissolve it all …. If only you could love enough ,

You would be the happiest and most powerful being in the world.

  

Email

راستی ببخشید یادم رفت Emailهام رو براتون بنویسم

honeyknight4m@yahoo.com

dear.knight4m@yahoo.com

milad_kordestanian18@yahoo.com

mke1367@yahoo.com

 

بابا نظر بدین

سلام به تموم برو بچ با حالی که همیشه قدم به روی چشمان من میزارن و به این وبلاگ سر میزنن

من یه گله ازتون دارم

بخدا جمع آوری این مطالب کار راحتی نیست

آقا بیاین نظر بدین    و    مطلب برام  Email بزنین تا با اسم خودتون داخل وبلاگ قرارش بدم

منتظر نظر و Email های شما دوستان خوب هستم

با تشکر             

میلاد کردستانیان      

اشعار عاشقانه 6(08)

  HydroForum® Group                                                                                             HydroForum® Group   
   
تا شقايق هست , زندگی بايد کرد . . . . .
 
وقتي شقايق مرد  ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار خواستند براي گريستن  ، به  آنها چند قطره  آب قرض دهد .
 
جويبار  آهي كشيد و گفت :  آن قدر شقايق را دوست داشتم كه اگر تمام  آبهاي من به اشك تبديل شود و  آنها را براي مرگ شقايق بريزم ، باز هم كم است .
 
گلها گفتند : راست مي گويي ،
چگونه ممكن بود با  آن همه زيبايي ، شقايق را دوست نداشت ؟
 
جويبار پرسيد : مگر شقايق  زيبا بود؟
 
گلها گفتند : شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را در  آب شفاف تو مي ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بداني كه شقايق چقدر زيبا بود .
 
جويبار گفت : من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون وقتي خم مي شد و به من نگاه مي كرد ، من ميتوانستم زيبايي خود را در چشمان او تماشا كنم .
 
 
 
تا شقايق هست.....
 
مهتاب غمگين بود.
مي گفت زندگي را دوست ندارد.
ستاره ها دور او چرخيدند تا بخندد ولي او مي گريست.
كهكشان او را تاب داد و آسمان برايش شعر خواند. ولي مهتاب هنوز هم غمگين بود.
دريا و جنگل برايش دست زدند و قصه گفتند ولي فايده اي نداشت.
گل سرخ كوچك لبخند زد و گفت: «تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.» مهتاب اشك هايش را پاك كرد و خنديد. آسمان و كهكشان هم خنديدند .
 
 
 
من امشب تا سحر بيدار بيدارم
من امشب تا خدا مشتاق مشتاقم
من امشب در قفس چون ليلي مجنون
من امشب تا شقايق تاب نتوانم
مرا امشب سكوتي وهم انگيز است
مرا امشب ترانه با غزل خفته است
مرا امشب چراغ شهر خاموش است
مرا امشب تني خسته دل و جان است
تو امشب تا سحر در خواب مهتابي
تو امشب تا خدا پروانه ميخواني
تو امشب در تكاپو سنگ ميكوبي
تو امشب تا شقايق خواب بشماري
تو را امشب ترنم بر لبت بنشست
تو را امشب ترانه پر صدا خواندست
تو را امشب چراغ و شهر نشناسي
تو را امشب رفيق عشق ديگر هست
 
 
 
 
زندگي خالي نيست :
مهرباني هست , سيب هست , ايمان هست .
آري
تا شقايق هست , زندگي بايد كرد.
در دل من چيزي است , مثل يك بيشه نور, مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم , كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت , بروم تا سر كوه .
دورها آوايي است , كه مرا مي خواند.
 
 
 
با تو ام اي سهراب ،
 
اي به پاکي چون آب ، يادته گفتي بهم ،تا شقايق زنده است ،زندگي بايد کرد.
نيستي سهراب که ببيني که شقايق هم مرد ، ديگه با چي کسي رو دلخوش کرد؟
 
يادته گفتي بهم ،اومدي سراغ من،نرم و آهسته بيا ،که مبادا ترکي برداره چيني نازک تنهايي تو،اومدم آهسته نرمتر از يک پر قو،

خسته از دوري راه ،خسته و چشم به راه.
 
يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار،فکر کنم شدم دچار،
 
تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه،آره تنها باشه ،ياره غم ها باشه ،
 
يادته مي گفتي گاه گاهي قفسي مي سازم ،مي فروشم به شما ، تا به آواز شقايق که در آن زنداني ست ،دل تنهايي تان تازه شود،
 
ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه سهراب ،
ساحل يه نفسه،نيست که تازگي بره اين دل تنهايي من ،
پس کجاست اون قفس شقايقت؟
منو با خودت ببر به قايقت،
راست مي گفتي کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود آره،
کاشکي دلشون شيدا بود،
من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب،
تو خودت گفتي بهم ،
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تر است.

اشعار عاشقانه 6(07)

عشق ايستادن زير باران و خيس شدن با هم نيست. عشق آن است كه يكي چتر شود و ديگري هرگز نفهمد كه چرا خيس نشد

اشعار عاشقانه 6(06)

هر بار که دسته اي از قاصدکها از جلوي پنجره ي آرزوهايم ميگذردند باز از تو ميپرسم از آنها ، و باز آنها از تو بيخبرند. هر روز دسته اي از قاصدکها را جمع ميکنم و در گوششان قصه ي هر روز انتظارم را ميخوانم و به دست باد ميسپارم تا هر شب با قصه ي قاصدکهاي من به خواب روي و هر صبح با صداي زمزمه ي من بيدار شوي ...ميداني که منتظرم و ميدانم که مي آيي

اشعار عاشقانه 6(05)

آدرس دل تو را به آنها داده ام ، فردا از راه ميرسند، ابرهاي دلت را پاک کن ، خانه ات را جارو بزن... پرستو ها در راهند ... پرواز نزديک است لحظه هايي هست که در آن عشق فقط يک روياست... گاه لبخند، فقط تصوير نقاشي يک کودک کلاس اوليست . گاهي ميرسد که در آن بود و نبود من و تو آخرين حلقه ي نشکستن است ... گاهي ولي همه چيز ميشکند آنوقت صدايي ميشنوي که تو را به خود ميخواند ، گاهي لبخندِ يک نقاشي، گاهي يک سکوت ... گاهي اما فريادِ عشق است، براي بودن يک دليل هم کافيست

اشعار عاشقانه 6(04)

در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
ن شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
 ”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
 پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
 مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
 در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذاز از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
كه در آن شكوت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسي عروسكهاي
كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد
كودك خواهر من
امپراتوري پر وسعت خودذ را هر روز
شوكتي مي بخشد
كودك خواهر من نام تو را مي داند
نام تو را مي خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
 چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
 بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست
قصه ي شيريني ست
كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مي كرديم
آرزو مي كردم
دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست
چه اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من مي سوزد
كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به سرگرداني
ابر را مي مانم
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي ، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت
قصه ي بي سر و ساماني من
باد با برگ درختان مي گفت
باد با من مي گفت :
چه تهيدستي مرد
ابر باور مي كرد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم ، مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ
بي تو در مي ابم
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادي
نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاكش مي ديدم
من به خود مي گويم:
چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
باد كولي ، اي باد
تو چه بيرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عريان كردي
و جهان را به سموم نفست ويران كردي
باد كولي تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟
 آن غباري كه برانگيزاندي
سخت افزون مي كرد
تيرگي را در دشت
و شفق ، اين شفق شنگرفي
بوي خون داشت ، افق خونين بود
كولي باد پريشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب
تو به من مي گفتي :
صبح پاييز تو ، ناميومن بود ! “
من سفر مي كردم
و در آن تنگ غروب
ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اينك كوهي
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برمي گردم
و صدا مي زنم :
آي
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كنپنجره را
كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور
كه قناري مي خواند
مي خواند آواز سرور
 كه : بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنيا را
نشمرديم هنوز
من صدا مي زنم :
باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
بي تو مي رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها
وصبوري مرا
كوه تحسين مي كرد
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا مي زنم :
آي با باز كن پنجره را
پنجره را مي بندي
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشويم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را مي گويند
كوهها شعر مرا مي خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فرانموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند

آذر ، دي 1343
حميد مصدق

HydroForum ® Group

اشعار عاشقانه 6(03)

(( دوستت دارم))


گريه مي کنم
اشکهایم روی گونه هایم می لغزد
دستانت زمانی اشک هایم را بر روی گونه هایم پاک می کرد
زمانی همیشه دستانت دور گردنم بود
با من بودی
سرت بر روی شانه هایم بود
زمزمه هایت همیشه در گوشم هست
به یاد جملاتت می افتم
همیشه تو را در کنارم حس می کنم
اما دیگر
تمام شد
وقتيکه در زمين و آسمان
تو آغاز مي شوي
يکي بود
يکي نبود
غير تو اين جا کسي نيست
...
گوش هايم را بريده ام
اما هنوز
در گوشم صداي توست
به گردنم دست زدم
اين جا
جاي دستهاي توست
بر روی شانه هایم سنگینی تو را حس می کنم
دست نمي دهم به اين بازي
بازی عشق هم پایانی دارد
پایان عشق
جدایی
رهایی
وقتي تو نيستي
من با خودم هم حرفی ندارم
آن جا که از دست دادن
تو را شرم نمي شود از با من بودنش
من دستم را به کسی دیگر نمی دهم
چرا که من تو را
دوست دارم
برای تو هر کاری کردم
از همه چیز و همه کس گذشتم
برای اینکه
عاشقتم
عاشقانه دوستت دارم

اشعار عاشقانه 6(02)

عشق شاه كليدي است كه تمام دهليزهاي قلب را ميگشايد   "ايوانز"

نيك بخت ترين مردم كسي است كه كردار به سخاوت بيارايد و گفتار به راستي "بو علي سينا"

عقل هزار چشم دارد و عشق فقط يك چشم ولي وقتي كه عشق ميميرد نور زندگي از بين ميرود.

آن قدر قوي باش تا هر روز با زندگي روبه رو شوي.

ما همان ميشويم كه تمام روز به آن مي انديشيم.   " نايتينگل"

هيچ چيز نمي تواند بر عشق حكومت كند، بلكه اين عشق است كه حاكم بر همه چيز است.  " لافونتن"

كسي كه فكر ميكند روزي عشق از بين ميرود ، عاشق واقعي نيست.

خوشبختي كيفيت ذهني است كه انديشه از آن لذت ميبرد. "ماكسول مالتز"

هر واقعه اي در آغاز به صورت يك روياست. " كارل سندبرگ"

بزرگترين پاداش دعا ، آرامش است. "بيل دبيلو"

از دست دادن فرصت غصه مياورد. "حضرت علي (ع)"

روز خورشيد را مي سازد، روزگارش ما را. "پرمودا بترا"

و در آخر:

ارزشت را با مقايسه با ديگران پايين نياور، زيرا همه ما با يكديگر متفاوتيم.

اهداف و آرزوهايت را با توجه به آن چه كه ديگران با اهميت تصور ميكنند، تعيين نكن، زيرا فقط تو ميداني كه چه چيزي برايت بهترين است.

هنگامي كه هنوز چيزي براي بخشيدن داري، هرگز نااميد نشو.

با گفتن اينكه : يافتن عشق غير ممكن است، مانع ورود عشق به زندگي خود نشو، سريع ترين راه دريافت عشق، بخشيدن آن به ديگران است.

اشعار عاشقانه 6(01)

خواهم گذاشت این عشق را
 
 
عشق را با مردم بی دردسر خواهم گذاشت
 

سردر آغوش گناهی تازه تر خواهم گذاشت

 

بی پر و بال از ستبر آسمان خواهم گذشت

 

در کبود لانه مشتی بال و پر خواهم گذاشت

 

در به در دنبال یک جو تشنگی خواهم دوید

 

چشمه را با تشنگان در به در خواهم گذاشت

 

تا نگویند این جوان بی رد پایی کوچ کرد

 

دفتری شعرومزاری شعله ور خواهم گذاشت

 

بی صدا در کلبه متروک جان خواهم سپرد

 

مرگ را از رفتن خود بی خبر خواهم گذاشت