اشعار عاشقانه 9(15)
در جواني غصه خوردم هيچ کس يادم نکرد
در قفس ماندم ولي صياد آزادم نکرد
آتش عشقت چنان از زندگي سيرم کرد
آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد
در جواني غصه خوردم هيچ کس يادم نکرد
در قفس ماندم ولي صياد آزادم نکرد
آتش عشقت چنان از زندگي سيرم کرد
آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد
من عاشقم عاشق بی قرارت ، حس می کنم شادی رو در کنارت تو می دونی
همیشه بوده و هست ، خونه ی قلب من در اختیارت از عشقت لبریزم ،
به خدا عزیزم من تو رو می خوام ، یه بتی برام ، من یه بت پرستم
در قلبم جا داری ، تا که زنده هستم من تو رو می خوام ، یه بتی برام ،
![]()
![]()
![]()
![]()
من یه بت پرستم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زندگي عشق است ُُعشق افسانه نيست آنکه عشق آفريد ديوانه نيست
عشق آن نيست که در کنارش باشي عشق آن است که به يادش باشي
در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي... پرستو محکوم به کوچ کردن...
شمع محکوم به اشک ريختن... خارها محکوم به تنهايي...
روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسيدن...
قلب با همه ي پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن
خدا تنها معشوقي است كه عاشقاني دارد كه هيچ يك از بودن ديگري ناراضي نيست
و هيچگاه يكي از آنها معشوقش را تنها براي خود نمي خواهد
اي ساعت هاي پر شتاب ! مرا کجا مي بريد ؟ بس است ؛ خسته ام ؛ خسته ؛
بگذاريد دلم را در گوشه ي آسماني ديگر بياويزم . تا کي زمين ؛ تا کي ماه ؛
تا کي دويدن و دويدن ؟ بگذاريد کمي بايستم تا دنيا از بالاي سرم رد شود ......
امروز که دل غمگين بود غم دوري تو را مي پيمود شايد امروز که باران باريد به هواي
دل من مي باريد ...
تو نمي دوني من چي کشيدم وقتي که گفتي تو رو نمي خوام
باور ندارم که ديگه نيستي حالا تو رفتي من اينجا تنهام
يه شوخي بود و يه غصه تلخ وقتي که گفتي تو رو نمي خوام
خيال مي کردم مي خواي بترسم شايد هنوزم باور نکردم
چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شکسته
رنگ اون چشات چشاي سيات زنجير دلت دستامو بسته
شايد يه حسود چشممون زده بگو کي ما رو تنهايي ديده
ولي ميدونم تو آسمونا غصه ما رو يکي شنيده
تو باور نکن هر کي بهت گفت پيشت مي مونم پيشت مي مونم
باورندارم که ديگه نيستي تا ته دنيا از تو مي خونم
چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شکسته
رنگ اون چشات چشاي سيات زنجير دلت دستامو بسته
تو نمي دوني من چي کشيدم وقتي که گفتي تو رو نمي خوام
باور ندارم که ديگه نيستي حالا تو رفتي من اينجا تنهام
يه شوخي بود و يه غصه تلخ وقتي که گفتي تو رو نمي خوام
خيال مي کردم مي خواي بترسم شايد هنوزم باور نکردم
چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شکسته
رنگ اون چشات چشاي سيات زنجير دلت دستامو بسته
شايد يه حسود چشممون زده بگو کي ما رو تنهايي ديده
ولي ميدونم تو آسمونا غصه ما رو يکي شنيده
هر چيز که داشتم نثارت کردم
گفتا : تو که باشي که کني يا نکني؟
آن من بودم که بي قرارت کردم