اشعار عاشقانه4(12)
ديگه از دست تو و ترانه هات خسته شدم ديگه از شنيدن رنگ صدات خسته شدم چه جوري بگم هنوز خيلي دوست دارم ولي انگار از بيشتر از اين بودن باهات خسته شدم مني كه عمرم و زندگيم تو چشماي تو بود باورت نمي شه كه از رنگ چشات خسته شدم انقدر نگام كردي كه ديگه زد به سرم از اون آتيش خوابيده تو نگات خسته شدم تو به من مي گي بي انصافم و حق داري بگي با كدوم بهونه بنويسم برات خسته شدم
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت 10:9 توسط میلاد
|