اشعار عاشقانه 6(06)
هر بار که دسته اي از قاصدکها از جلوي پنجره ي آرزوهايم ميگذردند باز از تو ميپرسم از آنها ، و باز آنها از تو بيخبرند. هر روز دسته اي از قاصدکها را جمع ميکنم و در گوششان قصه ي هر روز انتظارم را ميخوانم و به دست باد ميسپارم تا هر شب با قصه ي قاصدکهاي من به خواب روي و هر صبح با صداي زمزمه ي من بيدار شوي ...ميداني که منتظرم و ميدانم که مي آيي
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد ۱۳۸۵ ساعت 13:7 توسط میلاد
|