اشعار عاشقانه2 (21)
سر سجاده عشقم،به خاک افتاده عشقم ولی با این همه احساس،تهی از باده عشقم پر و خالی شدم از بس،به دست هر کس و ناکس چه مانده از تنم باقی،شکسته جام بی ساقی تنم زخمی شدست هر دم،به جانم سنگ هر سرمست برای جرعه ای می بود،به من هر کس که دل میبست به نام التمادا عشق،اگر دستی به من آویخت به پایش زندگی دادم،به جانم زهر حسرت ریخت هزاران بار دل دادم که شاید،عشق ناب اینست شراب تلخ باران بود،به خود گفتم،سراب اینست
+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت 18:33 توسط میلاد
|